09/01/2011

در شمارش تقویم

افکار میپیچند و میپیچند در دالانهای تو در تو و نگاه میرود و میرود در عمق افق...

سرم را که زیر بیا ندازم، نگاه در سنگفرش خیابان میماسد و افکار منقطع و بی سامان میروند...

روزها می آیند و میروند .در تو در توی روزمرگی ، در حرکتم و حال به این حرکت میمانم. احوالی هست ، در حین بودن و زنده بودن و به زندگی روزمره دل دادن و رفتن، که در وجودم، حال را معنی میکنند.

آری،

در پس لحظه های اوج و فرود زمانه ،من دراحوال خود خواهم ماند و از این بودن و هست بودن لذت خواهم برد. چرا که این، لذت است..

لحظه ای بر جای نخواهم نشست ، تا لحظه های آرام در سستی و لختی سپری نشوند. و هر لحظه بر پای خواهم خواست ، تا شوری عظیم را ، به جایی در خور آن برسانم.

زندگی مرا به بودن خویش بر پای نگاه داشته است...من چنان خواهم بود

و مرگ در آستانه هر نفسی می آید و می رود

زندگی

و زمین زیر پای من میچرخد

...

چرخیدن در جستجوی راهی که مرا را در بودن خویش همراهی کند..

.قدر به قدر، هست...

و ماندن بر روی پاها تا زمین از گرانی آنها گوهربار بماند...

..

خمودگی افکار و حزنی که جدایی از آن، ترس بر دلم انداخته بود...

چیزی جر غبار فراموشی نبود

...

روز هایی که خاکستری نبودند

No comments:

Post a Comment