افکار میپیچند و میپیچند در دالانهای تو در تو و نگاه میرود و میرود در عمق افق...
سرم را که زیر بیا ندازم، نگاه در سنگفرش خیابان میماسد و افکار منقطع و بی سامان میروند...
روزها می آیند و میروند .در تو در توی روزمرگی ، در حرکتم و حال به این حرکت میمانم. احوالی هست ، در حین بودن و زنده بودن و به زندگی روزمره دل دادن و رفتن، که در وجودم، حال را معنی میکنند.
آری،
در پس لحظه های اوج و فرود زمانه ،من دراحوال خود خواهم ماند و از این بودن و هست بودن لذت خواهم برد. چرا که این، لذت است..
لحظه ای بر جای نخواهم نشست ، تا لحظه های آرام در سستی و لختی سپری نشوند. و هر لحظه بر پای خواهم خواست ، تا شوری عظیم را ، به جایی در خور آن برسانم.
زندگی مرا به بودن خویش بر پای نگاه داشته است...من چنان خواهم بود
و مرگ در آستانه هر نفسی می آید و می رود
زندگی
و زمین زیر پای من میچرخد
...
چرخیدن در جستجوی راهی که مرا را در بودن خویش همراهی کند..
.قدر به قدر، هست...
و ماندن بر روی پاها تا زمین از گرانی آنها گوهربار بماند...
..
خمودگی افکار و حزنی که جدایی از آن، ترس بر دلم انداخته بود...
چیزی جر غبار فراموشی نبود
...
روز هایی که خاکستری نبودند
No comments:
Post a Comment