27/05/2010

برای تو

پناهی آزاد شد...سالها بعد انگار...پیرتر شده...با ریشهای سفیدک زده...تکیده...با نگاهی امیدوار به لنز دوربین...خزعبلات ضرقامی را میخوانم...با خودم میگویم..تابینمسشابامنشسابشنستررسذرتسرنعسا....

هیچ

استراتژی حماقت

استراتژی خیره سری

در یادم می آید

ما روزی دوباره کبو...

نمی آید بر زبانم...

ما روزی دوباره کلاغهای سیاه را در آسمان آزاد و رها میبینیم تا غار غار کنند

شب زنده است

نه برای تو چکمه هایت به خون آغشته

نه دزدی بی شرم

نه قاتلی بی رحم

نه زینده ای نا اهل

تهوع

استفراغ

و...

دیگر فقط زندگی

26/05/2010

برای آلبوس دامبلدور ;یک اصلاح طلب عملگرا

دامبلدور مدیر مدرسه جادوگری هاگوارتز بود. او در یک مبارزه طولانی برای بازگردوندن امنیت در جامعه جادوگری تا آخرین نفس ایستادگی کرد و در آخر توسط عده ای مرگ خوار دوستدار اسمش رو نبر در یک نبرد ناجوانمردانه به قتل رسید. او مدیری باتدبیر و دوستدار شاگردان مدرسه بود. کسی که با جذبه ای از محبت و عشق توامان به همنوعانش بسیار مورد احترام بود. یک جادوگر قدرتمند که تمام عمرش با جادوی سیاه مبارزه کرد.
وقتی او را کشتند غمی فراگیر جامعه جادوگری را فرا گرفت اما این بار همه می دانستند که تا نابودی اسمش رو نبر از پای نخواهند نشست.
جادوگران گروه مبارزاتی ققنوس ، در یک جنگ خونبار موفق شدند که جادوگر سیاه ،اسمش رو نبر و همراهان مرگخوارش را نابود کنند.
دامبلدور و دیگر جانباختگان این مبارزه شمعی شدند دلسوز و امیدی که در قلب همنوعانشان زنده ماندند
یادش به خیر آلبوس دامبلدور یک اصلاح طلب عمل گرا
روحش شاد
تقدیم به همه اصلاح طلبان عزیز به خصوص سید محمد خاتمی که برای خودش دامبلدوری است و البته به جای یک هری پاتر میلیونها هری پاتر حواسشون بهش هست.
با ارادت به" به لول"

ما همه هری پاتریم
ما بیشماریم

17/05/2010

برسد به دست دوست

میبینی دوست من چگونه جنبشمان به راه خودش ادامه میدهد. میاید در وجودملن سیقل میخورد و با جانمان یکی می شود. میبینی چقدر امیدوار تر شده ایم. از دلبستگیمان لذتی درونی مبریم و با هر چه که در دست داریم. در فکر داریم. در روحمان داریم. به زبان میاوریمش...

می بینی دوست من چقدر تلاش می باید کرد برای بازپروری چیزی که توانش سالهاست که بیهوده پندار میشده است. چیزی در وجودمان که همیشه بود و با چشمهای مهربان و دوست داشتنی اش نگاهمان میکرد.

مبینی دوست من که سالها دردل نگه میداشتیم ناگفته هایمان را و با سکوتی شکوهمند به زبانش آوردیم.

میبینی دوست من ما که به عشق عادل بودیم چگونه تلاشهایمان به ثمر مینشیند. چگونه دستان یاری از قرنهای پیش تا امروز می آیند دور برمان صدایمان میکنند که به آوازهایشان گوش فرا دهیم.

می شنوی دوست من صدای لالایی مادر مهربانمان را که بر گونه های کودک کرش موسیقی را نوازش میکند. می بینی که کودکش چنان می خواند که انگار هیچ وقت کر نبوده است.

آری ما همه مان معلولیم...معلول خواسته ها ، انگیزه ها ، غرایز ، طبیعت و... افکارمان

جسارت شد اما...میدانم که میدانی

[03:39:29 Þ.Ù] laleh alavi: ما مدالهای پر زرق و برق رو میبریم تو موزه ها...جایش به همه یه قلب تپنده هدیه میدیم...که همیشه بزنه...همیشه باشه

دوستدارت

لالو

09/05/2010

او امنیت ملی مرا تهدید نکرده بود

کسی چیزی نمی داند.خبر دقیق و مفصلی وجود ندارد. انگار وقتی قرار بر کشتن انسانها میشود همه چیز به هم میریزد. دلایل ناواضح و نامفهوم میشوند. می خوانم که روند دادرسی ناعادلانه بوده است. می خوانم فرزاد کمانگر معلم بوده است . علی حیدریان ، فرهاد وکیلی ، شیرین علمهولی و مهدی اسلامیان بدون توضیحی اسمهایشان آمده است در یک خبر تکه تکه از اعدامشان.. من می مانم با آزاراینکه اینان به جرم اقدام بر علیه امنیت ملی کشته شده اند.

لحظه ای خشم وجودم را فرا میگیرد. نامه های فرزاد کمانگررا می خوانم. میخواهم بدانم که تا کجا فاجعه امکان دارد و میخوانم. آقای معلم از خلال نامه هایش برایم جان میابد. معلمی دوست داشتنی و ساده دل، زبانی پر از عشق، زبانی سرخ که حقیقت را به شعر میفهمد به شعر میگوید. همراه میشوم با آقای معلم که میخواهد قلبش درسینه کودکی بتپد ...میروم در راهروهای تو در توی زندان با او که درگیر عدد ها شده است. میگوید هویتش شده شماره زندانیش ، بندش و سلولش . میروم با او که برای شاگردانش نامه مینویسد میگوید که صبحها را با سلام به خورشید با لبخندی از یاد آوری چهره های شاگردانش که بر لبانش نقش می بندد آغاز میکند، در زندان. میگوید چیزی شبیه دلتنگی همه وجودش را فرا میگیرد.من اندکی درنگ می کنم زبان اشک است که جاری می شود این بار. چقدر می فهمم چه میگوید. از تجربیاتش میگوید از مکاشفه های درونی خودش که با این رنجها برایش میسر شده است. میگوید که از اینکه به مجید حکم اعدام نداده اند خوشحال است. من بغضم می ترکد. میدانم او کیست.

آقای معلم

آقای معلم

آقای معلم

آقای معلم امروز امنیت ملی را با شعرها و لبخندش به آفتاب و به اینکه برای شاگردانش زندگی در خور یک انسان را آرزو میکند تهدید می کند! چه کسی میخواهد من با خواندن آنکه او که بود و چه بود از زبان نامه ها و نوشته هایش ، باور کنم که او امنیت ملی مرا به خطر می انداخته است؟

آقای معلم در زندان ، در بازداشتگاه ودر محکم قضاوت همین آقای معلمی بوده است که من فرسنگها دور تر از او با خواندن ورقهایی چند از افکارش ، احساسات و منطقش نمی توانم باور کنم که او حتی کسی را در زندگیش تهدیدی کرده باشد چه برسد به آنکه ملیت مرا تهدید کند.

آهای قاضی القضات ، مدعی العموم، دادستان کل ، زندان بان ، اعتراف گیر

صدایم را میشنوی؟؟؟

نه من باور نمی کنم....

شاهد این بیدادگری می مانم....

آقای معلم باشعرهایش ، نامه هایش می ماند

قلبش از امروز در سینه ام خواهد تپید

او امنیت ملی مرا تهدید نکرده بود...