کسی چیزی نمی داند.خبر دقیق و مفصلی وجود ندارد. انگار وقتی قرار بر کشتن انسانها میشود همه چیز به هم میریزد. دلایل ناواضح و نامفهوم میشوند. می خوانم که روند دادرسی ناعادلانه بوده است. می خوانم فرزاد کمانگر معلم بوده است . علی حیدریان ، فرهاد وکیلی ، شیرین علمهولی و مهدی اسلامیان بدون توضیحی اسمهایشان آمده است در یک خبر تکه تکه از اعدامشان.. من می مانم با آزاراینکه اینان به جرم اقدام بر علیه امنیت ملی کشته شده اند.
لحظه ای خشم وجودم را فرا میگیرد. نامه های فرزاد کمانگررا می خوانم. میخواهم بدانم که تا کجا فاجعه امکان دارد و میخوانم. آقای معلم از خلال نامه هایش برایم جان میابد. معلمی دوست داشتنی و ساده دل، زبانی پر از عشق، زبانی سرخ که حقیقت را به شعر میفهمد به شعر میگوید. همراه میشوم با آقای معلم که میخواهد قلبش درسینه کودکی بتپد ...میروم در راهروهای تو در توی زندان با او که درگیر عدد ها شده است. میگوید هویتش شده شماره زندانیش ، بندش و سلولش . میروم با او که برای شاگردانش نامه مینویسد میگوید که صبحها را با سلام به خورشید با لبخندی از یاد آوری چهره های شاگردانش که بر لبانش نقش می بندد آغاز میکند، در زندان. میگوید چیزی شبیه دلتنگی همه وجودش را فرا میگیرد.من اندکی درنگ می کنم زبان اشک است که جاری می شود این بار. چقدر می فهمم چه میگوید. از تجربیاتش میگوید از مکاشفه های درونی خودش که با این رنجها برایش میسر شده است. میگوید که از اینکه به مجید حکم اعدام نداده اند خوشحال است. من بغضم می ترکد. میدانم او کیست.
آقای معلم
آقای معلم
آقای معلم
آقای معلم امروز امنیت ملی را با شعرها و لبخندش به آفتاب و به اینکه برای شاگردانش زندگی در خور یک انسان را آرزو میکند تهدید می کند! چه کسی میخواهد من با خواندن آنکه او که بود و چه بود از زبان نامه ها و نوشته هایش ، باور کنم که او امنیت ملی مرا به خطر می انداخته است؟
آقای معلم در زندان ، در بازداشتگاه ودر محکم قضاوت همین آقای معلمی بوده است که من فرسنگها دور تر از او با خواندن ورقهایی چند از افکارش ، احساسات و منطقش نمی توانم باور کنم که او حتی کسی را در زندگیش تهدیدی کرده باشد چه برسد به آنکه ملیت مرا تهدید کند.
آهای قاضی القضات ، مدعی العموم، دادستان کل ، زندان بان ، اعتراف گیر
صدایم را میشنوی؟؟؟
نه من باور نمی کنم....
شاهد این بیدادگری می مانم....
آقای معلم باشعرهایش ، نامه هایش می ماند
قلبش از امروز در سینه ام خواهد تپید
او امنیت ملی مرا تهدید نکرده بود...