صدای سر و صدا و شلوغی به گوش میرسد . اخبار میگوید در تونس انقلاب شده. لحظه ای بیشتر طول نمیکشد وما دوباره به صحبتمان با جفری و باب در کا فه " موری ست" پاتق بچه های مدرسه مان ادامه میدهم. باب میگوید ایرلندیها در زبانشان نه ندارند.یعنی اگر ازشان بپرسی فلان کس خانه است؟ میگویند او خانه نیست. نمیگوند نه ، نیست . چون نه ندارند. بعد هم میگوید فرهنگشان از جایی می آید که بزرگترین مشکلات را با جوک و شوخی حل میکنند. بعد من هم میگویم ما هم از جوک و شوخی کم نمیگذاریم. هر چقدر مشکلاتمان سختتر و سنگین تر باشند ما بیشتر جوک میسازیم. بعد هم در فواید نه گفتن صحبتم گل میکند. میگویم اگر نه گفتن را یاد بگیریم کارها را راحتتر هم حل میکنیم. از مرز های توافقاتمان لذت می بریم. باب صورتش در لبخندی محو شده است. جفری به نظرش بحث جالب می آید و بعد در باره رک بودن کانادایی ها حرف میزند. بعد هم کم کم مست تر میشویم. آنقدر که دیگر بحث نمیکنیم. من دارم سوتی را که صدایش شبیه صدای جغد است از فرانسوا استادمان یاد میگیرم. او هم به من میخندد می گوید لبهایت را که روی انگشت شستت فشار میدهی خنده دار میشوی. من آنقدر مست هستم که به کارم ادامه دهم. در آن لحظه فقط می خواهم سوت جغدی یاد بگیرم. باب و جفری هم میپیوندند. ما ادامه می دهیم....و بعد دوباره حواسها پرت می شود...در دنیای فرا ملیتی کوچکمان که به اندازه کافه موری ست است دل داده ایم به موزیک و آب جو و کلکلهای آناکریستینا که دارد به کریستوف فرق گفتن جمله دوستت دارم را در اوکراینی و فرانسوی توضیح میدهد. میگیو شما فرانسوی ها اگر به یک زن بگویید دوستت دارم یعنی من برایت احترام قائلم اما ما اگر بگوییم دوستت دارم یعنی من مثل یک مرد تو را همچون یک زن دوست دارم. بعد هر کس دارد میگوید وقتی در کشورش به کسی می گوید دوستت دارم . مفهومش چیست...
. در نیمه های شب ،خودمان را به خانه یکی از سال اولی ها می رسانیم. همه چیز در یک احساس فراملیتی موج میخورد. صدای صحبتها با زبانهای مختلف در هم میپیچند به سراغ هر کسی که بروی صحبت کوتاه و خنده و سیگاری و لیوانهای شراب است که پی در پی خالی می شود.
اینگیرید کتاب مرجان ساتراپی را خوانده است. صحبتمان به جنبش زنان می رسد در ایران ، از اینکه اینگیرید از قوانین حجاب در ایران خبر دارد، حالم خوش می شود، از یک توضیح خسته کننده جسته ام. بعد هم از پیوند حقوقی بین انسانها حرف میزنیم و او هم میگوید بهای آزادی زنان ایرانی برای او که نروژی است هم پرداخته می شود. از اتحاد برای تفهیم قوانین حقوق بشری در کشورها حرف میزنیم. او میگوید آزادی زنان در نروژ نیز در گرو آزادی زنان در ایران است. این حقی است که بر گردن همه ماست. میگویم چرا؟ میگوید هر گاه که یک انسان در مقام ارزش و قدرت شایسته خود در جهان باشد همه از آن فیض میبرند
شب را با شراب و گپ و رقص ودلقک بازیهای مرسوم بچه های مدرسه تئاتر به صبح میرسانیم....
در هیاهوی صداها و نعره های بلند برای آزادی من حواسم را برای شنیدن الفاظ و صداهای گوشنواز تیز کزده ام. به یاد فیلم "اگر بهمن بیگی نبود..." ناد علی شجاعی می افتم و یک بار دیگر با دیدن و شنیدن صدای این مرد نازنین دلم می لرزد انگار که نسیمی از امید و زندگی به احوالم میرسد.انگار یک بار تمام آرزویی که برای پیشبرد آگاهی در ذهنم داشته ام. در رویایی به حقیقت رسیده نگاه میکنم و باز از یاد آوری این که کسانی بوده اند که در راه آزادی آگاهانه مبارزه کرده اند دلم قرص میشود. چگونه به دادو فریادهای بلند ، یا خون دل خوردنهای همیشگی و در سیاره نا امیدی و بیچارگی ماندن التفاتی کنم ، وقتی که مردی آرام و سراسر عشق، یک بار همه آنچه را که از مبارزه آگاهانه در دل دارم به انجام رسانیده است؟
" ولیکن ما به سبب بی سوادی هیچ گاه از قیام های خود سودی نبرده ایم و سودها را دودستی تقدیم کسانی کرده ایم که در غارت ما سهیم بوده اند. کلید مشکلات ما در لا به لای الفبا خفته است. و من اینک شما را به یک قیام جدید و مقدس دعوت میکنم. قیام برای با سواد کردن مردم ایلات. من به نام این مردم با این چشم های بی فروغ ، پوستهای پر چروک ، لباسهای ژنده ، شکم های گرسنه ، با این لبهای بی خنده و دلهای پر خون ، به نام چوپانها ، مهترها ، دروگرها، هیزم کش ها، نی زنها ، فحله ها ، بیکارها و ولگردها از شما میخواهم که به پا خیزید و روز و شب و گاه و بی گاه درس بخوانید ، درس بدهید ، درس بخوانید و درس بدهید "
قسمتی از سخنرانی محمد بهمن بیگی در دانشسرای تربیت معلم سال 1349
http://www.youtube.com/watch?v=q8NI4Oo5SU4
No comments:
Post a Comment