04/10/2010

میگن رسمش اینه...از خونمون میاد

گوش کن

رفیق...

یه چیزی به ذهنم رسیده...راجع به اون داستان تکراری...خب میدونی به نظرم طرف راحت ترین کاری که به ذهنش رسیده این بوده که بره توی قلاده فروشی یه قلاده بخره...با یه فوکول مامانی و قشنگ روی جعبه کادو بیاره تقدیمش کنه به اون یکی طرف...

این کار از روی غرض و مرضه...این یه رسم متداوله که وقتی درباره اش حرف میزنیم ...هیچ وقت داریم درباره اش حرف نمی زنیم...برای همین تو اصلا نگران هیچی نباش......

تنها اتفاقی که میفته اینه که اون دو طرف از روی صفحه گیتی پاک میشوند....یه قلاده قشنگ و مامانی میتونه همه چی رو عوض کنه..

....

چیزی نیست چیزی نیست

نگران نباش...بشین اینجا من نازت کنم...بغلت کنم...برو کوچولو هر جا که دوست داری برو...برو جست و خیز کن...برو دنبال پروانه ها گیج و منگ و مست علفزار شو...

....

کی میدونه ته اقیانوسها چه خبره...ماهیا؟

شاید...

شایدم هیچ کس...

سر و تهش یه شیرجه عمیقه...

01/10/2010

شرط کافی، دوست داشتن

پلیس ها زیاد شدن ...دیدی چقدر ازمون پرسیدن واسه چی فلان کار رو کردی برا چی بیسار کار رو کردی؟....قضات کوته فکر ... یارو راه می افته دور شهر..همه زورشو میزنه هر چی فکر منفی و تخمی داره میچسبونه به دیگرون..ملت رو وامیستونه میگه...تو واسه فلان چیز رفتی فلان کار رو کردی...اتهام اتهام....توی وجودش ترس موج میزنه ...گاهی هم میخوره به سر و صورت آدم..یه کسی بود میگفت درمون ترس عشقه...منم باهاش موافقم...اگه یارو به اندازه کافی دوست داشتن بلد بود اینقدر شاشش تند نبود که کل دنیا رو برداره...اگه به اندازه کافی عشق دادن بلد بود میذاشت هر کس تو قلمرو خودش زندگی کنه ...اگه به اندازه کافی قدرشو میدونست راه نمی افتاد پلیس تفتیش عقاید بشه...خودشو تو دسته آدما حساب میکرد..آخه میدونی رفیق به نظر من دوست داشتن یه شرط کافیه..جای همه این حرفها و شکهای بی شاخ و دم چقدر حال میده بشینی و تماشا کنی و گوش کنی ..بعد میبینی انگار بلد شدی یه جایی بین همه این بزن و ببند ها وایسی کنار و ببینی داره ازت میره..

....

نشستم تو اتاقم دارم به حرفهای رفیقم گوش میکنم ...با خودم میگم این آدم واقعا نازنینه... تو خاطرم هست که با هم چقدر خندیدیم و کیف کردیم خنده های لحظه های ما ... دیگه بعدش مهم نیست چه اتفاقی می افته

نگاه میکنم میبینم نشستیم داریم ساعتها حرف میزنیم...میبینم آشفته است...ترسیده انگار......من هم میفهمم که آشفتگی توی دل رو خالی میکنه...بعد محو این لحظه ها میشم ....

دلتنگی یه چیزیه که وقتی میاد ،انگار دنیا میخواد توی وجودم خودشو جا کنه...انگار من میشم ترازو بعد کل زندگیم میشه وزن...یه جوری تویش سنگینی رهایی داره...اره رها بودن سنگینه...همونقدر که سبکه...نگاه میکنم به خودم و اتاقم و رفیقم سوت میشم میرم تو رویا...توی ذهنم میگم زندگی چقدر معنی داره وقتی تو همین صحنه رو بارها تو ذهنت مرور کنی...با خودم میگم کاش روح ابدی باشه وقتی روح من این میزان بالای رحمت رو به خودش دیده. آره درست وقتی که رفیقم برمیگرده جلوی چشمام میشینه ...میبینم لبریزم از گوش...لبریزم از چشم...که ببینم حالش چطوره...به همین سادگی...بعد احساس میکنم ترسی نمی مونه تا وقتی دارم باهاش حرف میزنم...خوشحالم توی دلم از اینکه به گفتگو ایمان دارم...درست توی همون لحظه که گوش دل سپردم به حرفهای رفیقم یهو در کنار هم بودن ...دوش به دوش هم بودن ...میشن زیبا ترین تصویر بدنهای دنیا...منم و یه عالم پر از هستی...درست توی همون لحظه هاست که دوباره جنب و جوش برمیگرده و باید برم روی صحنه ...نگاه میکنم میبینم نوشته : صدای یه زنی از توی جماعت روی صحنه میاد که رو به تماشاچیا فریاد میزنه : زندگی یه فاحشه ایه که هیچوقت پیر نمیشه!!!ـ


آه ه ه ه از آن قلب تپنده...و آآآآه از آن شوخ طبعی امید کوچک

که اگر نبود ، در فضای لایتناهی ، خلا حکمران جهان بود