به سر منشا وجود تراژدی فکر میکردم که هملت و مساله اش به یادم اومدن، بودن یا نبودن بود
، بوده یا نبوده ؟
بوده یا نبوده؟
این حس شک احساس منو تراژیک میکنه. آرامش تموم میشه و چیزی حرکت میکنه از یک نقطه به نقطه دیگه، اصلاحا میگن درام شروع میشه.
در فاصله بود یا نبود. زیر گنبد کبود. در یک قدمی مرگ. هملت تلاش میکنه و عرق میریزه و خودش رو به دیوانگی میزنه. چطور ممکنه آدم به بودن خودش شک کنه؟ این دیوانگیه؟ به نظر من هملت این کار رو برای این میکنه که وجودش به عنوان یک شاهزاده نادیده گرفته شده. پدر مهربان مرد و عمویی دور از ذهن ماند برای هملت. هملت تلاطم بلوغ سرکشش بود ، در فاصله بود و نبود، با عشقی رازآلود به مادرش و افلیا، با نیازی برای جدایی از او و رسیدن به دیگری . وقتی افلیا خودش را کشت. هملت گم شدو دلش شکست ، همه چیز واروونه شد و تراژدی زاده شد و کودک مرد و مادر قبل از او مرد
،
افلیاهای باکره
یک بار دیگر از آب بیرون بیایید
و نگذارید زیر خروارها خاک بپوسید
تا قبل از انکه خاموشی همه جا را فرا بگیرد.