افکارو زبانت درد نکند دوست من
آن روزی که استراتژی بکن و نکن را گذاشته بودیم بینمان و داشتیم حسابی حلاجی اش میکردیم و مرتب به این نقطه مشترک میرسیدیم که این شکل برخورد بیفایده است .بعد هم میپرسیدیم پس چه عملی میتواند جای آن را بگیرد؟ بحث میکردیم و تو میگفتی اگر کسی کاری را انجام میدهد اینکه به او بگوییم این کار را نکن بیشتر از اینکه آن طرف را قانع کند مانعی میشود در وجود آن شخص که به کارش ادامه دهد.اما جای آن میشود از او پرسید "آیا دوست داری فلان کار را بکنی؟"
...ما از فرصت دوباره به آن دیگری حرف زدیم و من در اعماق وجودم به فرصت دوباره خویشتن فکر کردم
فرض کنید که در شرایط ایده الی برای تصمیم گیری نیستید .یعنی در واقع همه حالتهای معمول زندگی فرض کنید که همه تصمیماتتان بر اساس یک شناخت جهانشمول نیست. در واقع باز هم از حالتهای معمول زندگی
پس اگر زندگی در هیچ حالی به شکلی ایده ال اتفاق نمی افتد، چرا ما به حالتهای ایده ال فکر میکنیم؟
آیا این کار عبث است؟ یا اینکه ما تحمل پذیرش میزان اشتباه معمول خود را به عنوان یک انسان نداریم؟
حرکت به هر طرفی از این دو ایده به شکلی مستقیم و بدون درک زمان و حال ما را در فشاری ناخواسته قرار میدهد که روزی قدما نام آن را سرنوشت گذاشتند و خیال خودشان را راحت کردند و در همان خیالی که لحظه ای آسوده شد،تراژدی به دنیا آمد و بعد هم قهرمان تراژدی ظاهر شد.
امروز سالهاست که از زایش تراژدی میگذرد و غم و ناتوانی انسان در برابر خودش به میلیونها برابر تضریب شده است.تراژدی تنهایی ،تراژدی خشم،تراژدی سکوت،تراژدی دروغ و...و ...و
حال سوال این است که اگر ما انسانها همیشه با داستان تراژدی زندگی کرده ایم به راستی به چه دلیلی میخواهیم زنده بمانیم؟به چه دلیلی هوس رفتن به کره ماه را داریم؟برای چه به پی بردن راز اقیانوسها علاقه مندیم؟و برای چه دوست داریم حتی برای یک روز در نقطه دقیق قطب زمین قرار بگیریم؟و برای چه وقتی اورست را فتح میکنیم علاقه داریم که پرچمی از خودمان درست در قله کوه به جا بگذاریم؟
آیا حقیقت درونی ما به ضعف ما میخندد؟
آیا ما از قبول حقیقت شاد زندگی ،غمگینیم؟
آیا ما به راستی تا نهایت آن چیزی را که هستیم زندگی میکنیم؟
آیا ما به راستی پذیرای آنچه که می توانیم باشیم هستیم؟
آیا ما میتوانیم در برابر ناتوانی هایمان صبور باشیم؟
آیا میتوانیم خود را ببخشیم؟
تراژدی واقعی در کجا اتفاق می افتد؟
آیا ما میتوانیم به امید داشتن خود ایمان بیاوریم؟
آیا ما در همه احوال از مرگ میترسیم؟
...
اگر کسی در برابر سوالات ایده ال زبانش بند آمد چه چیزی او را یاری خواهد کرد؟
از حلاج وقتی که بر سر دار بود پرسیدند: عشق چیست؟
گفت امروز بینی و فردا و پس از آن
آن روز به دارش آویختند و فردایش سوزاندند و پس از آن فردا خاکسترش را به رود دادند
...
عشق به انسان با همه داستانهای تراژیک و کمیکش با همه گریه ها و خنده هایش،محبتی است که در اثر آگاهی قوام یافته است.محبتی که بودن و زنده بودن را حق هر موجود زنده ای می داند..
امروز وقتی محمد نوری زاد دست به اعتصاب غذای خشک میزند من در افکارم به مبارزانی از جنس او فکر میکنم. به مسیح به حلاج به بابی ساندز و ایمانشان به زندگی
اما چیزی در میانه هست با ارزش تر از هر درسی که ما به دیکتاتور خواهیم داد.
دیکتاتور مگر جز یک انسان دیگر است؟ دیکتاتور با همه نکبت و شرارتی که دارد میتوانست همبازیمان باشد وقتی همه هفت ساله بودیم. حتی اگر از آن جرزنهای بچه ننه هم بود باز با هم بازی میکردیم
گاهی در تکاپوی بزرگ شدن به درد فراموشی دچار میشویم و این دوستان ما هستند که ما را به آنچه که بودیم آگاه میکنند. دیکتاتورها از آنجایی که به داشتن دوست اعتمادی ندارند در تنهاییشان و در جنگ با هیولای درونشان شکست میخورند. اما اگر انسانها بدانند که در دود کردن هیولاهای یکدیگر به هوا میتوانند با یکدیگر دوست بمانند دیگر کودکیشان را فراموش نخواهند کرد
امروز من با تمام قوا دستانم را برای نوازش قلب محمد نوری زاد دراز خواهم کرد در گستره هستی و باتمام قوا به او میگویم: " محمد تو تنها نیستی و ما همه برای آزادی تو و برای شرافت انسانها مبارزه خواهیم کرد.قدر خود را بدان که امید رساترین اعتراض ماست "
دوست تو لاله