16/12/2010

برای افکار زیبایت ، ای دوست

افکارو زبانت درد نکند دوست من

آن روزی که استراتژی بکن و نکن را گذاشته بودیم بینمان و داشتیم حسابی حلاجی اش میکردیم و مرتب به این نقطه مشترک میرسیدیم که این شکل برخورد بیفایده است .بعد هم میپرسیدیم پس چه عملی میتواند جای آن را بگیرد؟ بحث میکردیم و تو میگفتی اگر کسی کاری را انجام میدهد اینکه به او بگوییم این کار را نکن بیشتر از اینکه آن طرف را قانع کند مانعی میشود در وجود آن شخص که به کارش ادامه دهد.اما جای آن میشود از او پرسید "آیا دوست داری فلان کار را بکنی؟"

...ما از فرصت دوباره به آن دیگری حرف زدیم و من در اعماق وجودم به فرصت دوباره خویشتن فکر کردم

فرض کنید که در شرایط ایده الی برای تصمیم گیری نیستید .یعنی در واقع همه حالتهای معمول زندگی فرض کنید که همه تصمیماتتان بر اساس یک شناخت جهانشمول نیست. در واقع باز هم از حالتهای معمول زندگی

پس اگر زندگی در هیچ حالی به شکلی ایده ال اتفاق نمی افتد، چرا ما به حالتهای ایده ال فکر میکنیم؟

آیا این کار عبث است؟ یا اینکه ما تحمل پذیرش میزان اشتباه معمول خود را به عنوان یک انسان نداریم؟

حرکت به هر طرفی از این دو ایده به شکلی مستقیم و بدون درک زمان و حال ما را در فشاری ناخواسته قرار میدهد که روزی قدما نام آن را سرنوشت گذاشتند و خیال خودشان را راحت کردند و در همان خیالی که لحظه ای آسوده شد،تراژدی به دنیا آمد و بعد هم قهرمان تراژدی ظاهر شد.

امروز سالهاست که از زایش تراژدی میگذرد و غم و ناتوانی انسان در برابر خودش به میلیونها برابر تضریب شده است.تراژدی تنهایی ،تراژدی خشم،تراژدی سکوت،تراژدی دروغ و...و ...و

حال سوال این است که اگر ما انسانها همیشه با داستان تراژدی زندگی کرده ایم به راستی به چه دلیلی میخواهیم زنده بمانیم؟به چه دلیلی هوس رفتن به کره ماه را داریم؟برای چه به پی بردن راز اقیانوسها علاقه مندیم؟و برای چه دوست داریم حتی برای یک روز در نقطه دقیق قطب زمین قرار بگیریم؟و برای چه وقتی اورست را فتح میکنیم علاقه داریم که پرچمی از خودمان درست در قله کوه به جا بگذاریم؟

آیا حقیقت درونی ما به ضعف ما میخندد؟

آیا ما از قبول حقیقت شاد زندگی ،غمگینیم؟

آیا ما به راستی تا نهایت آن چیزی را که هستیم زندگی میکنیم؟

آیا ما به راستی پذیرای آنچه که می توانیم باشیم هستیم؟

آیا ما میتوانیم در برابر ناتوانی هایمان صبور باشیم؟

آیا میتوانیم خود را ببخشیم؟

تراژدی واقعی در کجا اتفاق می افتد؟

آیا ما میتوانیم به امید داشتن خود ایمان بیاوریم؟

آیا ما در همه احوال از مرگ میترسیم؟

...

اگر کسی در برابر سوالات ایده ال زبانش بند آمد چه چیزی او را یاری خواهد کرد؟

از حلاج وقتی که بر سر دار بود پرسیدند: عشق چیست؟

گفت امروز بینی و فردا و پس از آن

آن روز به دارش آویختند و فردایش سوزاندند و پس از آن فردا خاکسترش را به رود دادند

...

عشق به انسان با همه داستانهای تراژیک و کمیکش با همه گریه ها و خنده هایش،محبتی است که در اثر آگاهی قوام یافته است.محبتی که بودن و زنده بودن را حق هر موجود زنده ای می داند..

امروز وقتی محمد نوری زاد دست به اعتصاب غذای خشک میزند من در افکارم به مبارزانی از جنس او فکر میکنم. به مسیح به حلاج به بابی ساندز و ایمانشان به زندگی

اما چیزی در میانه هست با ارزش تر از هر درسی که ما به دیکتاتور خواهیم داد.

دیکتاتور مگر جز یک انسان دیگر است؟ دیکتاتور با همه نکبت و شرارتی که دارد میتوانست همبازیمان باشد وقتی همه هفت ساله بودیم. حتی اگر از آن جرزنهای بچه ننه هم بود باز با هم بازی میکردیم

گاهی در تکاپوی بزرگ شدن به درد فراموشی دچار میشویم و این دوستان ما هستند که ما را به آنچه که بودیم آگاه میکنند. دیکتاتورها از آنجایی که به داشتن دوست اعتمادی ندارند در تنهاییشان و در جنگ با هیولای درونشان شکست میخورند. اما اگر انسانها بدانند که در دود کردن هیولاهای یکدیگر به هوا میتوانند با یکدیگر دوست بمانند دیگر کودکیشان را فراموش نخواهند کرد

امروز من با تمام قوا دستانم را برای نوازش قلب محمد نوری زاد دراز خواهم کرد در گستره هستی و باتمام قوا به او میگویم: " محمد تو تنها نیستی و ما همه برای آزادی تو و برای شرافت انسانها مبارزه خواهیم کرد.قدر خود را بدان که امید رساترین اعتراض ماست "

دوست تو لاله

14/12/2010

در جریان شناسایی یک مرگ خوار ، قاضی مقیسه معروف به حاج ناصر


دیدید میگویند خدا در رو به تخته میزنه...

برای من یکی از لذتهای آگاهی ،شبیه اون تجربه ابوعلی سینا است که کتاب ما بعد الطبیعه رو خوند وشب و روز به مطالبش فکر کرد . دست بر قضا ،یه روز توی بازار یه کتاب پیدا کرد به اسم اسرار ما بعد الطبیعه که یهو جواب یه سری از سوالاتش رو برایش داشت.

اگه دنبال جواب سوالها بریم و به روند اتفاقها دقت کنیم تیکه های پازل خودشون از در و دیوار ظاهر میشوند.

اما این داستانی که من میخوام تعریف کنم با داستان ابو علی سینا و شوقش برای یادگیری یه علم جدید یه فرق اساسی داره و اونم آشنایی با درده... داستانش بیشتر شبیه به لایه لایه رفتن توی دل تاریکی و کشف یه سری اتفاقات به هم پیوسته است .در واقع توی این نوشته همراه من بیاید تا قدم به قدم به شناسایی یک مرگ خوار درجه یک بپردازیم

اما قبل از اینکه بریم سراغ خود طرف ، میخوام نظرم رو درباره مکانیزم برخورد یک تفکر تمامیت خواه، براتون بنویسم.

خب پس من تعریف کنم تا کاسه صبرتون لبریز نشده

این آخر هفته ، در اثر همراه شدن با یک دوست که در حال خواندن کتاب" داد بی داد" مربوط به اعترافات زندانیان سیاسی زن قبل از انقلابه که در تهران به شکل قانونی چاپ شده ، وارد گشت و گذارها و تحقیق درباره شکنجه و اعدام زندانیان سیاسی شدیم. که به نوعی یک سنت قدیمی استبدادی در کشورمون هم هست. از کسی مثل امیرکبیر و خیانتی که بهش شد و شکل مرگش بگیریم تا امروز روز خودمون وبرخوردهایی که با زندانیان سیاسی در ایران شده و میشود. که خب همیشه یه چیزای جسته و گریخته ای از کل این اتفاقات میدونستیم.حالا این چند وقت به طور جدی دنبالش رفتیم. البته من بیشتر در معرض اطلاعات قرار داشتم و خب در حال گوش دادن و خوندن مقاله هایی بودم که بهم می رسید

از میون این مقالات مقاله ای به اسم "نگاهی به اعدامهای سال 1367" نوشته یرواند آبراهامیان یکی از منابع جالب بررسی این اتفاقات بود. که من زیر این مطلب لینکش رو براتون گذاشتم.

پس از خوندن اون مقاله به نظرم رسید که اعدامهای سال 67 اعدامهای از پیش تعیین شده و با هدف کشتن قطعی آدمها برنامه ریزی و صورت گرفته...در واقع دادگاهی وجود نداشته.شبیه نقشه ایه که با یک خیانت و همدستی سازمانی به مرگ آدمها منجر میشده...درست همون احساس و بوی خیانتی که روز بعد از انتخابات سال پیش رییس جمهوری زیر دماغ ملت پیچید.

در واقع بخشی از حکومت که به دنبال سیاست حذفی ، خودش رو در مرکب قدرت حفظ میکنه در سال 67 با گسترده ترین آمار اعدام بین 3000 تا 12000 نفر از مخالفان رژیم در زندانهای کشور ،بزرگترین جنایت رو با عمل قبیح اعدام و بعد سانسور سراسری این خبر، در حق ملت میکنه. این جریان از نوع شکنجه ها تا اعدام اونها به شکلیه که آدم رو انگشت به دهان میگذاره.

اینکه چطور با برنامه ریزی و نقشه ، ابتدا کسانی که با محکومیتهای کم یا در پایان دوره محکومیتشون و در واقع به امید گرفتن حکم عفو به خاطر پایان جنگ در مقابل هیات رسیدگی یا هیا تی که چند ماه بعد به" هیات مرگ" مشهور میشه حکم اعدام میگیرند و از همون جلسه مستقیم به محل اعدام ها که به طور مخفی در زندان ها برپا شده بوده میروند و هیچ وقت دیگه به سلولشون باز نمیگردند، شروع میشه و تا اعدام بی رحمانه گروههای چپ که تمام تلاششون رو میکنند تا بتوانند راهی برای نجات خودشون در پاسخ به سوالات کذایی عقیدتی اون زمان پیدا کنند و اسمش رو میگذارند پاسخ تاکتیکی پایان می یابد.

این اعدامها به تحلیل نویسنده اون مقاله مرهمی بود برای دیکتاتوری که پایان جنگ برایش مزه پیروزی به همراه نداشت و عقده این جنگ نبرده به بهانه پاسخ به عملیات مرصاد به تصفیه حساب با جان زندانیان سیاسی آن زمان از هر تفکری منجر میشود، یعنی انسانهایی که در تمام مدت جنگ هم با توهم مرگ با موشک زندگی کردند و زنده موندند و هم به خاطر افکارشون شکنجه شدند.

و من برای اولین بار در عمقی از درک خیانت، میتونم قهر ملت رو تا روز دوم خرداد سال 1376 درک کنم...کناره گیری موسوی رو در تمام این دورانها میفهمم ...و لازم شد خاطر نشان کنم از اعضای دولت، شخص ریاست جمهوری ان زمان یعنی رهبر معظم حال کشور در اون هیات مرگ قرار داشتند.

و همینجاست که به نظر من دیکتاتوری و هیولای انتقام ،چهره مرگبار خودش رو به کسانی نشون میده که تا لحظه گرفتن حکم اعدامشون به هوای آزادی وارد اتاق هیات مرگ میشدند....و جالبه بدونیم که یکی از سوالات اون بازجویی کذایی این بود که: "آیا حاضرید برای دفاع از کشور بر روی میادین دشمن بروید؟"

...

دیروز خبرهای مربوط به اعتصاب نوری زاد را دنبال میکردیم. من این روزها مرتب در فکر هضم چگونگی کارکرد ،دستگاه دیکتاتوری هستم. با تمام قوا اطمینان دارم که این گونه اعمال نمی تواند مرتب از نسلی به نسل دیگر و به این میزان خشونت و سبوعیت انتقال پیدا کند. معتقدم که این اعمال در خود دستگاه حکومتی با مخفی نگه داشتن مهره های سیاه کنترل میشود و به یاد موسوی و صحبت باز کردن سگها می افتم.

...

قاضی مقیسه که امروز پرونده نوری زاد را در دست دارد، دادیار زندان قصر و بازجوی بیرحم اعدامهای 67 در زندان قصر است.که به حاج ناصرنیز معروف بوده است. او شخصا زندانیها را برای دادگاه کذایی انتخاب میکرد و برای کشتن آنها به قاضی اصرار میورزید و در دارزدن آنها شیرینی خامه ای بین رفقای پاسدارش پخش میکرد.

ماشینهای اعدام و هیات مرگ سابق، امروز در جریان پرونده های بزرگترین مخالفین عملکرد نظام بالا و پایین میروند. و در همین اسنا بود که به افکارم خطور کرد که اعتصاب غذای نوری زاد نه فقط به نشانه اعتراض به این بی داد است ، بلکه در واقع نشانه ایست برای همراهانش یا بهتر بگویم مردم در جرگه مردم که نمی توانند چنین دیوانگی را به مخیله خود هم راه بدهند.

... که گرگها دندانهایشان را تیز میکنند

اعتصاب نوری زاد به نشانه صدای بلند زنگ خطری است که در سال 67 بر اثر سانسور بی حد وحصر رژیم و شوکه شدن خود زندانیان بی گناه آن زمان هیچ گاه به گوش ملت نرسید.

اعتصاب نوری زاد فقط یک حرکت نمادین برای آزادی نیست،انتقال احساس خطر بزرگی است که آدمهای معمولی با پدیده درنده خویی دارند و حال اگر نگاه کنیم میبینیم که احمدی نژاد چطور نقطه داغ خبرها را با ملیجک بازی کثیف خود به سمت برکناری متکی میدزدد.

اگر حیوان خبیث و احمقی باشید ،کثافتکاریتان را در مقابل چشم دیگران میکنید.ولی اگر خیلی خبیث باشید سعی میکنید هیچ تصویری از خود باقی نگذارید و در نهانتان با سبوعیت خود لذتی خونبار ببرید.

قاضی مقیسه کسی است که حتی یک عکس هم از او در اینترنت یافت نمی شود. قاضی مقیسه یا حاج ناصر یا ناصریان یا آن شکنجه گر مست از دیدن به دار آویختن آدمها در تهران زیست میکند و از مقام دادیاری آن زمان به مقام قضاوت رسیده است و امروز پرونده نوری زاد را در دست دارد

وقتی از میزان بالای این درنده خویی دهانم خشک شد ، با تمام قوا احساس کردم که در جنگ با هیولا هر نوری به چهره زشت این اشخاص امری لازم است

این مرگ خواران را بشناسیم

صدای حق بلند است و خدا بزرگ است

درس عاشورای 1388

http://massacreiniran.com/per/history/abrahamian.htm

http://news.gooya.eu/politics/archives/2010/05/105375.php

http://nurizad.net/?p=1576

30/11/2010

درباره ویکیلیکس و حواشی اش

راستش من داشتم کامنت مینوشتم زیر لینک ویکیلیکس هادی ، خلاصه دیدم انقدر نوشتم بهتره یه نوت بشه دوستان راحت تر بخوننش...ـ :)مقاله ویکیلیکس در اومد و پشت سرش هم بی بی سی و بقیه کلی خبر پراکنی کردن و مخصوصا امروز یه خبری صمد گذاشته بود از روز آن لاین که برای من جالب شد درباره یه قسمتی از این خبر که یه جور کنایه عجیبی توش داشت و من رو به فکر فرو برد ،بنویسم ...القصه رسیدم به صحبتهایی از این دست که"در مورد وقایع مربوط به انتخابات اخیر در ایران، شیخ محمد بن زاید آل نهیان هشدار داد و گفت میر حسین موسوی در زمینه جاه طلبی های هسته ای هیچ تفاوتی.با احمدی نژاد ندارد:‌ "هدفشان یکی است، تاکتیکشان متفاوت است وی معتقد است موسوی ازین جهت خطرناک تر از احمدی نژاد است چون لااقل احمدی نژاد مثل کتابی است که باز است [و میشود محتوایش را دید]. ولی موسوی و مشاورانش همان کسانی هستند که سفارت آمریکا را در سال ۱۹۷۹ اشغال کردند."(مقاله روز آن لاین از قول گاردین) و به نظرم یک چیز بسیار ضروری رسید و اون هم نیاز به یک کار دقیق و شفاف ساز در ابعاد خارج از ایران و نشون دادن چراییه تفاوت این دو انتخاب یعنی احمدی نژاد و موسوی توسط رای دهندگان انتخابات ، در واقع دفاع از آراء موسوی که حالا حتی اگر هم به نظر نویسندگان و همفکران این دست از مقالات خیلی چیز گنگی اومده و در واقع باید این رو خاطر نشان کرد که خب شعور انتخاب یک ملت و عمق فهمشون از میزان مهم بودن این انتخابات بسیار کم رنگ جلوه داده شده و باز هم همه این برنامه به شکلی تولید همون دو قطب یا مظلومی یا ظالم رو تقویت میکنه ...بدین شکل که حالا مظلوم در واقع کشورهای طفلکی با بمب هسته ای مثل آمریکا هستند و ظالم هم کشورهای هنوز بدون بمب هسته ای و با کاندیداهای نه چندان متفاوت مثل ایران هستند...یعنی با اطمینان میشه گفت از شمار دسته حرفهای احمدی نژادی در راستای هم زدن همه چیز با هم و در نهایت ملقمه قاطی درست کردن و استفاده ابزاری (منیپولیشن ) به معنای واقعی با حذف نظر میلیونها انسان!به هر صورت از اونجایی که ما یعنی واقفان به جریان اصلاح طلبی و اطمینان به پروژه شفاف سازی در ایران که امروز خوشبختانه نه فقط در عرصه سیاسی بلکه در حوزه اخلاق و روابط اجتماعی و شهروندی هم به میدان آمده است مسئولیت داریم که بتونیم فرق احمدی نژاد به عنوان یک لمپن دزد که فقط در جریان یک فرصت طلبی سیاسی و تحت حمایت خامنه ای که توانایی روبرو شدن و همکاری دوباره با یک دولت قوی اصلاح طلب رو نداشت و از طریق تقلب به قدرت رسید رو با موسوی و طرفدارانش که بخش عظیمی از رای دهندگان رو تشکیل میدادند به علاوه رای دهندگان به کروبی که خب در واقع بعد از جنبش تقریبا مرزی برای اعتراض بین این دو به اون صورت مشاهده نشد رو مشخص کنیم...به نظر من این مهمترین دستاورد اصلاح طلبی در ایرانه که در واقع تونست جریان عقب مونده و فاسد سیاسی در ایران رو از جریان زنده و در واقع متصل به بقیه جریانهای زنده اما خاموش و تحت سانسور همیشگی رژیم وصل کنه و این بزرگترین دستاورد مبارزه پس از جنبش سبز هست .درواقع کار بسیار دقیق و ظریفی در ایران انجام شده و برای اولین بار در تاریخ میشه گفت فرای دعواهای راسیستی و صرف حقوق بشری باز هم ما حضور ملتی رو نه برای دوقطبی کردن صرف سیاسی جامعه اش با اندازه های از پیش تعیین شده بلکه برای درمان و جراحی بخش مرده افکار و ایده های خرافی دست و پاگیر هزاران ساله و رفتن نه فقط عده قلیلی از آدمها در دل تاریکی ،بلکه همگانی شدن چگونگی مبارزه با فساد اخلاقی مثل دروغ ، دزدی ، ریا و بسیاری دیگه از این مضرات انسانی هست که این جنبش رو حق طلب کرده و به شکل استثنایی همه گیر کرده...و از همه مهم تر اینکه این راه احتیاج به صبر و مقاومت زیادی داره تا بتونه خودش رو در تمام ابعاد جامعه ایران گسترش بده تا به پیروزی برسه و مهمترین هدفش رسیدن به پایگاه صلح مردمی و جامعه دلخواه نهایی مردم ایرانه .به قول موسوی ما اومدیم که این اخلاق رو عوض کنیم...و چه بهتر با هر توانی که داریم این پیام رو به مردم دنیا برسونیم و بذاریم دنیا هم در این امر مهم و زندگی بخش همراه ما بیاد تا فقط شکار خبرهای خاله زنکی سیاسی نشیم و بتونیم تا حد بالایی جلوی هرگونه آسیب به این مبارزه حق طلبانه رو نه فقط در ابعاد داخلی اش بلکه در ابعاد جهانیش رو هم بگیریم...و این مساله بسیار مهمه به همون اندازه ای که میلیون ها آدم در تظاهرات شنیدند" مرگ بر آمریکا" ولی فریاد زدند "مرگ بر دیکتاتور"

ما بیشماریم

10/11/2010

مدرسه برای همه


ساعت شش و ربع کمه ، بیرون در لابی وایسادم تا سرویس مدرسه بیاد. اون موقع روز حتی دربونها و نگهبانهای ساختمون هم در خواب نازند و من اون جا تو هوای گرگ و میش و نسیم اول صبح در حالی که مرتب خودم رو منقبض میکنم تا از لرز جلوگیری کنم با خودم فکر میکنم .خورشید کی در میاد تا یه نمه هوا گرمتر بشه...صدای بوق سرویس از خواب میپروندم...تازه میفهمم چشمام اصن بسته بوده...از جام می جهم و میپرم توی سرویس. هوای گرم و خفه توی سرویس رو با اینکه یه جور بوی گندی هم میده به سرمای هر چند ملس صبحگاهی ترجیح میدم و هیچ سراغ پنجره باز کردن نمیرم و به اجساد چند نفری که قبل از من سوار سرویس شدن نگاه میندازم. رعنا اون ته سرویس نشسته کز کرده و مچاله شده تو خودش و کاپشن گنده سبزشم انداخته رو خودش اون زیر داره تقریبا خورخور میکنه.با خودم میگم برم بچپم همون بقل مقلا تا به خواب شیرین سرویس بپیوندم. به آناهید و گلاره سلام میکنم و میرم میچپم کنار رعنا.

ساعت حدودهای هفته و سرویس کم کم داره از خواب بلند میشه. یه سری از بچه ها دارن تو سر و کله هم میزنن و توی اون شلوغی یهو متوجه میشیم که یک نفر ،یه پوستر ناطق نوری رو جلوی چشم هممون از تو کیفش در میاره و در معرض دید قرار میده.

بهش میگیم: این پوستر رو برای چی آوردی؟

میگه: پوستر برنده انتخابات رو آوردم...(یا یه چیزی تو این مایه ها)

یه سری نگاه رد وبدل میشه...سکوت سرویس رو فرا میگیره

رسیدیم به مدرسه. توی راه من و رعنا داشتیم بلند بلند تو سرویس میگفتیم. این طرف خیال کرده کیه. با اون ریخت زشتش و ...خلاصه هر چی دق و دلی داریم رو پوستر ناطق میریزیم و حرص میخوریم. حرص دبیرستانی...

و بعد...

اون طرف میره سراغ تابلو اعلانات آزاد مدرسه و جلوی چشم یه عالمه شاگرد دیگه پوستر خاتمی روکه همون هفته در طی یک انتخابات مدرسه ای حدود 97.5 درصد آرا رو از آن خودش کرده و به شکل سمبلیک بچه ها گذاشتنش اونجا از توی تابلو اعلانات میکشه بیرون و جاش پوستر ناطق رو میزنه ...عین خیالشم نیست که صدها چشم به این کارش خیره شدن...

از این به بعدشو خیلی دقیق یادم نیست.چون مدرسه در عرض جند ثانیه ترکید. یهو با داد و فریاد یه عده . پوستر ناطق از تو تابلو اعلانات در اومد و تقریبا بیشتر بچه ها توی راهرو بودن. پوستر ناطق توی دستها ریز ریز میشد و صدای بچه ها بود که شعار میدادن" چرک نویس چرک نویس" و بعد شیر تو شیر شد. ناظم ها حیرت زده از دفتر در اومده بودند. از پشت بلندگو اعلام شد که برید سر صف.

وقتی رسیدیم به حیاط ، خانم حائری زاده وایساده بود پشت بلند گو بالای سکوی توی حیاط دونه دونه مون رو نگاه میکرد. دیگه سر و صداها خوابیده بود. انگار اومده بودیم روز جزا.

حائری زاده پشت بلند گو برامون گفت که شلوغ کردن و سر وصدا در آوردن شایسته ما نیست. گفت تحمل کاریه که باید یادش بگیریم. آخرش هم بهمون گفت شماهایی که نمونه شدید بدونید. این برای این نیست که باهاش به دیگرون پز بدید. این رو بدونید که هر کی بیشتر میدونه و آگاه میشه مسئول تره...و من اون روز توی حیاط به حائری زاده نگاه میکردم و حرفاش تو مغزم مینشست. در حالی که داشتم به بر و بکسی که تو همون حین و بین متن تبلیغاتی و پوستر خاتمی پخش میکردن کمک میکردم.

آره مدرسه یه جایی بود که هر روزش من بیشتر دوست داشتن رو یاد گرفتم. از تنوع آدماش لذت بردم. از اینکه با یه همکلاسی که از یه سر دیگه تهران میومد و ما عمری ممکن نبود تو اون شهر با هم تو یه جا قرار بگیریم. سر یه نیمکت میشستم و عشق میکردم که همکلاسیام عین تهران متنوع اند. عین ایران ...عین دنیا

این متن رو برای اون کسایی که تجربه مدرسه براشون درس زندگیه نوشتم. مدرسه و عشقی که هر روز توش یاد میگیریم. حالا هر جای این دنیا میخواد باشه. شاید یه روزی کافه ها هم مدرسه شدن. اداره ها، ایستگاهها ، فرودگاهها ، پارک ها و...

مدرسه یه جایی که توش یاد میگیریم کنار هم بشینیم و با هم در صلح کار کنیم.

مدرسه یه جایی که توش معلم و شاگرد میتونن با هم رفیق باشن.

مدرسه یه جایی که توش همه مون بخشیده میشیم.

مدرسه یه جایی که توش تفاوتهای ما میشن نقطه قوتهای خودمون و اشتراکاتمون میشن نقطه قوت جمع

و ما اومدیم که این روحیه رو جا بندازیم

من و تو همکلاسی

ما بیشماریم

04/10/2010

میگن رسمش اینه...از خونمون میاد

گوش کن

رفیق...

یه چیزی به ذهنم رسیده...راجع به اون داستان تکراری...خب میدونی به نظرم طرف راحت ترین کاری که به ذهنش رسیده این بوده که بره توی قلاده فروشی یه قلاده بخره...با یه فوکول مامانی و قشنگ روی جعبه کادو بیاره تقدیمش کنه به اون یکی طرف...

این کار از روی غرض و مرضه...این یه رسم متداوله که وقتی درباره اش حرف میزنیم ...هیچ وقت داریم درباره اش حرف نمی زنیم...برای همین تو اصلا نگران هیچی نباش......

تنها اتفاقی که میفته اینه که اون دو طرف از روی صفحه گیتی پاک میشوند....یه قلاده قشنگ و مامانی میتونه همه چی رو عوض کنه..

....

چیزی نیست چیزی نیست

نگران نباش...بشین اینجا من نازت کنم...بغلت کنم...برو کوچولو هر جا که دوست داری برو...برو جست و خیز کن...برو دنبال پروانه ها گیج و منگ و مست علفزار شو...

....

کی میدونه ته اقیانوسها چه خبره...ماهیا؟

شاید...

شایدم هیچ کس...

سر و تهش یه شیرجه عمیقه...

01/10/2010

شرط کافی، دوست داشتن

پلیس ها زیاد شدن ...دیدی چقدر ازمون پرسیدن واسه چی فلان کار رو کردی برا چی بیسار کار رو کردی؟....قضات کوته فکر ... یارو راه می افته دور شهر..همه زورشو میزنه هر چی فکر منفی و تخمی داره میچسبونه به دیگرون..ملت رو وامیستونه میگه...تو واسه فلان چیز رفتی فلان کار رو کردی...اتهام اتهام....توی وجودش ترس موج میزنه ...گاهی هم میخوره به سر و صورت آدم..یه کسی بود میگفت درمون ترس عشقه...منم باهاش موافقم...اگه یارو به اندازه کافی دوست داشتن بلد بود اینقدر شاشش تند نبود که کل دنیا رو برداره...اگه به اندازه کافی عشق دادن بلد بود میذاشت هر کس تو قلمرو خودش زندگی کنه ...اگه به اندازه کافی قدرشو میدونست راه نمی افتاد پلیس تفتیش عقاید بشه...خودشو تو دسته آدما حساب میکرد..آخه میدونی رفیق به نظر من دوست داشتن یه شرط کافیه..جای همه این حرفها و شکهای بی شاخ و دم چقدر حال میده بشینی و تماشا کنی و گوش کنی ..بعد میبینی انگار بلد شدی یه جایی بین همه این بزن و ببند ها وایسی کنار و ببینی داره ازت میره..

....

نشستم تو اتاقم دارم به حرفهای رفیقم گوش میکنم ...با خودم میگم این آدم واقعا نازنینه... تو خاطرم هست که با هم چقدر خندیدیم و کیف کردیم خنده های لحظه های ما ... دیگه بعدش مهم نیست چه اتفاقی می افته

نگاه میکنم میبینم نشستیم داریم ساعتها حرف میزنیم...میبینم آشفته است...ترسیده انگار......من هم میفهمم که آشفتگی توی دل رو خالی میکنه...بعد محو این لحظه ها میشم ....

دلتنگی یه چیزیه که وقتی میاد ،انگار دنیا میخواد توی وجودم خودشو جا کنه...انگار من میشم ترازو بعد کل زندگیم میشه وزن...یه جوری تویش سنگینی رهایی داره...اره رها بودن سنگینه...همونقدر که سبکه...نگاه میکنم به خودم و اتاقم و رفیقم سوت میشم میرم تو رویا...توی ذهنم میگم زندگی چقدر معنی داره وقتی تو همین صحنه رو بارها تو ذهنت مرور کنی...با خودم میگم کاش روح ابدی باشه وقتی روح من این میزان بالای رحمت رو به خودش دیده. آره درست وقتی که رفیقم برمیگرده جلوی چشمام میشینه ...میبینم لبریزم از گوش...لبریزم از چشم...که ببینم حالش چطوره...به همین سادگی...بعد احساس میکنم ترسی نمی مونه تا وقتی دارم باهاش حرف میزنم...خوشحالم توی دلم از اینکه به گفتگو ایمان دارم...درست توی همون لحظه که گوش دل سپردم به حرفهای رفیقم یهو در کنار هم بودن ...دوش به دوش هم بودن ...میشن زیبا ترین تصویر بدنهای دنیا...منم و یه عالم پر از هستی...درست توی همون لحظه هاست که دوباره جنب و جوش برمیگرده و باید برم روی صحنه ...نگاه میکنم میبینم نوشته : صدای یه زنی از توی جماعت روی صحنه میاد که رو به تماشاچیا فریاد میزنه : زندگی یه فاحشه ایه که هیچوقت پیر نمیشه!!!ـ


آه ه ه ه از آن قلب تپنده...و آآآآه از آن شوخ طبعی امید کوچک

که اگر نبود ، در فضای لایتناهی ، خلا حکمران جهان بود

23/09/2010

احمدی نژاد یا یک غریزه بی تخیل

دوباره صدای الله کبر می آید...

به دفتر میرحسین موسوی ریخته اند...زری میگوید:" مگر هنوز هم چیزی هست که اینها ندونند"...خنده مان میگیرد...

یادم می آید صحبتهایمان را در دلفت ...

ما گفتیم ازامیدی که روزی از همین روزهای معمولی هر روز زندگیمان ناگهان چشمش را در چشممان گشود...و ما بودیم که دیگر نتوانستیم او را از یاد ببریم...همان کودک شادان که در میانمان در دریایی سبز از آدمها رقص کنان و شاد و سر به وا و خوش و بی غم پرسه میزد...و ما دریایی از چشم بودیم که با حیرت او را می دیدیم و لبخندمان ابدی میشد...

او دیگر آمده است...و چه خوش آمدنی بود...و هست

به یاد می آورم:

درست مثل این میمونه که بروی داخل یک میوه فروشی و نه از روی عادت و نه از زور گیجی بلکه با آگاهی از میزان علاقه ات به خوردن میوه... تشخیص بدهی که امروز چه میوه ای هوس کرده ای...همانطور که می دانی از دیدن میوه ها هم خوشحالی...سلام خیارهای نازک و سبز...سلام پرتقالهای خوش بو و ملس...سلام آلو جان...سلام گیلاس خانم...سلام قندک جان...سیبک جان...

امروز تو شاه میوه ها باش...شکی که نیست تفاوتشان است...و هوس تو امروز از روی دلتنگی هایت می آید...و فکر میکنی که زندگی چقدر ارزشمند است وقتی به تفاوتها احترام میگذاری یا بهتر بگویم جای هر چیز را در مکان خودش غنیمت می شمری و در اشتراکات لبخندت را از یاد نمیبری...

به یاد می آورم:

فرق کسی مثل هیتلر با احمدی نژاد اینه...که...میدونی من فکر میکنم احمدی نژاد با همه عذاب و رنجی که با خودش حمل میکنه که در واقع این میتونه با هیتلر یه جورایی شبیه باشه... دو تا موجودی که با عقده های نازلی در جنگ و جدال هستند...و کسی که این رو درک میکنه ، در واقع بیشتر از خود اون آدم برای اون آدم دلش به رحم می آید...من میفهمم صبر یعنی چی...حالا میتونم با خیال راحت به راه خودم ادامه بدم....و اما احمدی نژاد با غریزه قوی که داره کمتر میتونه به دیوونه ای شبیه هیتلر تبدیل بشه...دیدی بعد مناظره با موسوی یه تیکی گرفته؟...دماغش میره که برسه به گوشش...یعنی یه جوری از درون خودش تهدید میشه...درست مثل یه کسی که داره یه بلایی سر خودش میاره...برای همین جلوی چشم ما یه اتفاقهایی براش میفته...من حتی فکر میکنم بعد از اینکه موسوی توی چشمش نگاه کرد و گفت دروغ میگه...یه جورایی وضعیتش عوض شد...اره یعنی تکون خورد...انگار مریض شد...واقعا فهمید که مریضه...برای همین داره با تمام قوا دروغ میگه...میدونی یه استادی یه روزی سر کلاس گفت: اون کسانی مانع در پیشرفت میشوند که نمی پذیرند که اشتباه کردند...

حالا در واقع غریزه ای که جلویش رو میگیره اینه که با اینکه در تخیل واقع گرایانه بسیار ضعیفه! تخیل واقعگرایانه یعنی مثلا وقتی یه آدم معمولی می خواهد یه مورچه رو بکشه ، درست تو همون لحظه تصمیم ممکنه یه فکری از این دست که ..این مورچه برای خودش یه زندگی داره ،شاید با میخواهد بره خونه اش پیش بچه هایش،شاید بچه هایش رو خیلی دوست داشته باشه،شاید امشب ... داره تخیل واقعگرایانه میکنه و این افکارمیتونه جلوی کشتن مورچه رو از اون بگیره ولی این تکنیک مغز توی همه آدمها همیشه یه اندازه نیست از صفر تا صده...حالا به نظر من احمدی نژاد تو این ضعیفه ولی غریزه هایش این طوری نیستند برای همین توی خودش دچار یه نقیضی شده که با این شکل دیوانه وار دست به خود ویرانگری یه آدم زده یعنی خودش...و فرقش با هیتلر اینه که هیتلر درست توی همون لحظه ای که نیاز به غریزه اش داره، اون رو توی وجود خودش مرده پیدا میکنه ودست به خودکشی میزنه ...غریزه ای که سالها بود که فراموش شده بود...اما احمدی نژاد یه کسیه که در تلاش برای ویرانی خودش از همونجایی که دوزاریش افتاده به شک افتاده......و جدال غریزه اش با نداشتن این تخیل واقع گرایانه است که ازش یه دیکتاتور در بند خودش ساخته...یک دیکتاتوری آدم به خودش...و این من رو امیدوار نگه میداره تا یه روزی که غریزه اش این جنگ رو ببره و انسانی نو زاده بشه...

بوصل دوست گرت دست میدهد یکدم /برو که هر چه مراد است در جهان داری

09/06/2010

از ضروریات است

باید حدسشو می زدم که بالاخره یه روزی از این روزها ازراه میرسه. مهم تر از اون اینه که فرقی نمیکنه که این روز چه روزی باشه . چون هر وقتی که بیاد با همه وجود احساسش میکنم. چون نمیشه انکار کرد. وقتی خودش رو نشون میده. میاد و از همه سوراخ سنبه های وجودت خودش رو میریزه توی تو. اون وقت دیگه نباید وا داد. اون وقت باید موند و هر کاری که میشه برای نگه داشتنش کرد. اون وقت باید دریا شد و پذیرفت . جنگل شد و رشد کرد. کوه شد و استقامت ورزید. کویر شد و طاقت آورد. دشت شد و وسیع بود . بعدش هم می شه نشست و با خیال راحت به غروب رنگی خورشید خیره شد و آرامش یافت.

آره اون میتونه هر چیزی باشه. اما جالبیش اینه که نگاه میکنی ومی بینی وقتی صبح از خواب پا میشی لذت بخش ترین کار اینه که بری توی دستشویی و مفصل تخلیه کنییش. اون موقع حتی نگاه کردن به اون تیکه وجود قهوه ای بدبو که ازت خارج شده و با صدای سیفون قاطی آب روان میشه و میره و به فاضلاب میپیونده چیز قشنگی میشه. اون موقع حتی میتونی چند لحظه وایسی و ببینی که هر روز احتیاج داری اون رو از بدنت خارج کنی.

یه موقعی توی کودکی ات که شایدم درست یادت نباشه کی، یاد گرفتی که اون رو از بدنت خارج کنی و یه روزی میرسه که با خیال راحت میپذیریش بدون هیچ ناراحتی و عذاب و رنجی...بدون هیچ دعوا و زدو خورد و خشمی..فقط میپذیریش .

بعدش دیگه یه طور دیگه میشه...بعدش میتونی بری سراغ چیزهایی که دوست داری و میخوای انجامشون بدی. بعدش اون احساس سبکی و رهایی رو با هیچی نمی خوای عوض کنی. میشی شاه خودت. به وجود خودت توی این دنیا افتخار میکنی و هیچ چیزی نمیتونه این رو انکار کنه.

اون روز اگه رفتی توی خیابون و نگاه آدمها به نظرت متفاوت اومد میتونی با اطمینان لبخندت رو روی لبات نگه داری. چیزی برای از دست دادن نداری. دیگه اون وقت فکر نمی کنی که چطوری مرگ میاد سراغت یا چه چیزی میخواد بترسونتت. نه! اون روز دیگه لولویی نیست که ازش بترسی. ترسهایت رو میاری میشونی بغل دست خودت باهاشون دوست میشی و حرف میزنی. بعد از همه اون لحظه ها یه سری داستان حسابی میسازی که تا ابد خوشگل وناز برایت طنازی کنند.

حسابی غافل گیر میشی وقتی می فهمی همه اش راست بود. همه همه همه اش...خوشحال میشی از اینکه موندی و ساختی...

نگاهت رو میزنی به افق و یاد یه لحظه بی نظیر می افتی و توی دلت شاد میشی...

یه خورشید دیوانه هست که همیشه خدا ، صبحها با اشعه های نرمش از خواب بیدارت میکنه...

بچه همسایه اس که داره داد میزنه ...مامان...من کارم تموم شد...بیاااااا

صدای در در زمین آسفالت سوراخ کن میاد و تو با خودت میگی برای چی هشت صبح باید خیابون رو قلوه کن کرد...

اما بازم بلند میشی...تختت میخواد تو تو رخت خواب بمونی...اما تو به خاطر همه اون چیزایی که میخوای داشته باشی...باهاش خدافظی میکنی و میگی شب بازم میام و تویت میخوابم...

موهایت تو هوا لوله لوله شدن و تو از این اتفاق خوشت میاد...

آره،اون حتی وقتی که شب خواب بودی...داشت موهایت رو واسه فردا صبح درست میکرد.

27/05/2010

برای تو

پناهی آزاد شد...سالها بعد انگار...پیرتر شده...با ریشهای سفیدک زده...تکیده...با نگاهی امیدوار به لنز دوربین...خزعبلات ضرقامی را میخوانم...با خودم میگویم..تابینمسشابامنشسابشنستررسذرتسرنعسا....

هیچ

استراتژی حماقت

استراتژی خیره سری

در یادم می آید

ما روزی دوباره کبو...

نمی آید بر زبانم...

ما روزی دوباره کلاغهای سیاه را در آسمان آزاد و رها میبینیم تا غار غار کنند

شب زنده است

نه برای تو چکمه هایت به خون آغشته

نه دزدی بی شرم

نه قاتلی بی رحم

نه زینده ای نا اهل

تهوع

استفراغ

و...

دیگر فقط زندگی

26/05/2010

برای آلبوس دامبلدور ;یک اصلاح طلب عملگرا

دامبلدور مدیر مدرسه جادوگری هاگوارتز بود. او در یک مبارزه طولانی برای بازگردوندن امنیت در جامعه جادوگری تا آخرین نفس ایستادگی کرد و در آخر توسط عده ای مرگ خوار دوستدار اسمش رو نبر در یک نبرد ناجوانمردانه به قتل رسید. او مدیری باتدبیر و دوستدار شاگردان مدرسه بود. کسی که با جذبه ای از محبت و عشق توامان به همنوعانش بسیار مورد احترام بود. یک جادوگر قدرتمند که تمام عمرش با جادوی سیاه مبارزه کرد.
وقتی او را کشتند غمی فراگیر جامعه جادوگری را فرا گرفت اما این بار همه می دانستند که تا نابودی اسمش رو نبر از پای نخواهند نشست.
جادوگران گروه مبارزاتی ققنوس ، در یک جنگ خونبار موفق شدند که جادوگر سیاه ،اسمش رو نبر و همراهان مرگخوارش را نابود کنند.
دامبلدور و دیگر جانباختگان این مبارزه شمعی شدند دلسوز و امیدی که در قلب همنوعانشان زنده ماندند
یادش به خیر آلبوس دامبلدور یک اصلاح طلب عمل گرا
روحش شاد
تقدیم به همه اصلاح طلبان عزیز به خصوص سید محمد خاتمی که برای خودش دامبلدوری است و البته به جای یک هری پاتر میلیونها هری پاتر حواسشون بهش هست.
با ارادت به" به لول"

ما همه هری پاتریم
ما بیشماریم

17/05/2010

برسد به دست دوست

میبینی دوست من چگونه جنبشمان به راه خودش ادامه میدهد. میاید در وجودملن سیقل میخورد و با جانمان یکی می شود. میبینی چقدر امیدوار تر شده ایم. از دلبستگیمان لذتی درونی مبریم و با هر چه که در دست داریم. در فکر داریم. در روحمان داریم. به زبان میاوریمش...

می بینی دوست من چقدر تلاش می باید کرد برای بازپروری چیزی که توانش سالهاست که بیهوده پندار میشده است. چیزی در وجودمان که همیشه بود و با چشمهای مهربان و دوست داشتنی اش نگاهمان میکرد.

مبینی دوست من که سالها دردل نگه میداشتیم ناگفته هایمان را و با سکوتی شکوهمند به زبانش آوردیم.

میبینی دوست من ما که به عشق عادل بودیم چگونه تلاشهایمان به ثمر مینشیند. چگونه دستان یاری از قرنهای پیش تا امروز می آیند دور برمان صدایمان میکنند که به آوازهایشان گوش فرا دهیم.

می شنوی دوست من صدای لالایی مادر مهربانمان را که بر گونه های کودک کرش موسیقی را نوازش میکند. می بینی که کودکش چنان می خواند که انگار هیچ وقت کر نبوده است.

آری ما همه مان معلولیم...معلول خواسته ها ، انگیزه ها ، غرایز ، طبیعت و... افکارمان

جسارت شد اما...میدانم که میدانی

[03:39:29 Þ.Ù] laleh alavi: ما مدالهای پر زرق و برق رو میبریم تو موزه ها...جایش به همه یه قلب تپنده هدیه میدیم...که همیشه بزنه...همیشه باشه

دوستدارت

لالو

09/05/2010

او امنیت ملی مرا تهدید نکرده بود

کسی چیزی نمی داند.خبر دقیق و مفصلی وجود ندارد. انگار وقتی قرار بر کشتن انسانها میشود همه چیز به هم میریزد. دلایل ناواضح و نامفهوم میشوند. می خوانم که روند دادرسی ناعادلانه بوده است. می خوانم فرزاد کمانگر معلم بوده است . علی حیدریان ، فرهاد وکیلی ، شیرین علمهولی و مهدی اسلامیان بدون توضیحی اسمهایشان آمده است در یک خبر تکه تکه از اعدامشان.. من می مانم با آزاراینکه اینان به جرم اقدام بر علیه امنیت ملی کشته شده اند.

لحظه ای خشم وجودم را فرا میگیرد. نامه های فرزاد کمانگررا می خوانم. میخواهم بدانم که تا کجا فاجعه امکان دارد و میخوانم. آقای معلم از خلال نامه هایش برایم جان میابد. معلمی دوست داشتنی و ساده دل، زبانی پر از عشق، زبانی سرخ که حقیقت را به شعر میفهمد به شعر میگوید. همراه میشوم با آقای معلم که میخواهد قلبش درسینه کودکی بتپد ...میروم در راهروهای تو در توی زندان با او که درگیر عدد ها شده است. میگوید هویتش شده شماره زندانیش ، بندش و سلولش . میروم با او که برای شاگردانش نامه مینویسد میگوید که صبحها را با سلام به خورشید با لبخندی از یاد آوری چهره های شاگردانش که بر لبانش نقش می بندد آغاز میکند، در زندان. میگوید چیزی شبیه دلتنگی همه وجودش را فرا میگیرد.من اندکی درنگ می کنم زبان اشک است که جاری می شود این بار. چقدر می فهمم چه میگوید. از تجربیاتش میگوید از مکاشفه های درونی خودش که با این رنجها برایش میسر شده است. میگوید که از اینکه به مجید حکم اعدام نداده اند خوشحال است. من بغضم می ترکد. میدانم او کیست.

آقای معلم

آقای معلم

آقای معلم

آقای معلم امروز امنیت ملی را با شعرها و لبخندش به آفتاب و به اینکه برای شاگردانش زندگی در خور یک انسان را آرزو میکند تهدید می کند! چه کسی میخواهد من با خواندن آنکه او که بود و چه بود از زبان نامه ها و نوشته هایش ، باور کنم که او امنیت ملی مرا به خطر می انداخته است؟

آقای معلم در زندان ، در بازداشتگاه ودر محکم قضاوت همین آقای معلمی بوده است که من فرسنگها دور تر از او با خواندن ورقهایی چند از افکارش ، احساسات و منطقش نمی توانم باور کنم که او حتی کسی را در زندگیش تهدیدی کرده باشد چه برسد به آنکه ملیت مرا تهدید کند.

آهای قاضی القضات ، مدعی العموم، دادستان کل ، زندان بان ، اعتراف گیر

صدایم را میشنوی؟؟؟

نه من باور نمی کنم....

شاهد این بیدادگری می مانم....

آقای معلم باشعرهایش ، نامه هایش می ماند

قلبش از امروز در سینه ام خواهد تپید

او امنیت ملی مرا تهدید نکرده بود...

23/04/2010

این روزها

روزها میگذرند. تند و کند می شوند. زمان گاه کش می آید و گاه هم انگار حل میشود در مسیری که در آن در حرکت است. من گاه کناری می ایستم و نظاره گر چگونگی ورق خوردنش میشوم.. نمی دانم این حال و هوا و این نسبت احساس و لمس گذر زمان در ایران هم به همین منوال است که من فرسنگها دورتر آنرا در اروپا احساس میکنم. میدانم که نسبیتی در این بین وجود دارد چرا که شرایط روزمره یکسانی اتفاق نمی افتد.

از انتخابات سال پیش، از روز رای گیری تا امروز، شکل دیگری از زندگی برایم بوجود آمده است. دسترسی به میزان اطلاعات تغییر پبدا کرده. شاید مانند دورانی از اصلاحات شده که هر روز چهار یا پنج روزنامه جلوی چشممان بود. روزنامه ها را از اول تا آخر می خواندیم. تشنه این بودیم که بدانیم چگونه اوضاع ورق میخورد. چگونه ارزشها نقد میشود و بازی ادامه می یابد. یادم می آید آن روز بهت آور را که روزنامه ها در یک اقدام غیر منتظره بسته شدند. آن روز را با رفقای کتابخانه ایم روی چمن های پارک صبا به سر بردیم. حرفی نمی زدیم. بیکلامی نشستیم تا عصر شد و برگشتیم خانه مان! درس هم نخواندیم. فقط کنار هم ماندیم. به چشمهای هم خیره نگاه کردیم و در آن سکوت عمیق افکاری در ذهنمان شکل میگرفت. خشونت بی منطق و لجام گسیخته ای به ما دندان نشان داده بود و انگار کم کم میفهمیدیم این دشمنی بویی از واقعیت گرفته است. آن سال سال 79 بود

این تابستان دوباره سکوت شد. ما به عمق اقیانوسی از آدمها به خیابان آمدیم. گفتیم که سکوتمان سرشار از ناگفته هاست.

در این روزها احتیاج داشتم که راهی بیابم برای اینکه چگونه مبارزه را ادامه دهم و چگونه زندگیم را به روال روزمره اش دنبال کنم. تعادلی که اگر برایش کاری نکنم به زودی خستگی و دلزدگی وجودم را فرا میگیرد. پس به طبیعت آن چیزی که میخواستم به دنبال جوابها و راه حلهایی بودم که بتوانم باز هم قوای خود را نگاه دارم. چند روز پیش خاطره ای به یادم آمد از دورانی که جنگ بود و تهران موشک باران میشد. یادم آمد آن روزی که ما از تهران رفتیم و بعد یادم آمد که مادرم با اصرار به مادربزرگم میگفت که همراه ما بیاید. مادربزرگم تنها بود با خانه خودش، حوض پر از ماهی اش و درختان و باغچه ای که با آنها زندگی میکرد.. میگفت:" اینجا خانه من است و من در آن میمانم. اگر هم با موشک زد بگذار بزند من اینجا در کنار خانه ام ماهی های توی حوض و باغچه راحتم...کسی باید باشد که به آنها رسیدگی کند. آب حوض را تازه کند به باغچه آب بدهد. حیاط بوی خوش بدهد. خانه تمیز باشد. " اصرارها فایده ای نکرد. ما از تهران رفتیم. جنگ یک سال بعد تمام شد. و یک روز هم مادربزرگم با ما آمد در صف رای گیری و در انتخابات سال 76 به خاتمی رای داد. روزی که نتیجه رای ها را اعلام کردند من واو با هم در خانه پایکوبی کردیم. مادربزرگ و نوه هر کدام جشن پیروزی خودمان را با هم تقسیم کردیم.

زندگی که بیاید خودش را در وجود آدم بریزد و آدم هم اگر آنقدر احمق نباشد و بگذارد زندگی زیر و رویش کند همه چیز قابل قبول می شود. دیگر راهی میشود که میرویم آنرا!

امروز فضایی میخواهم برای اینکه زحمات سالیانی که برای عمر خود گذاشته ام با موجی از اتفاقات به هم نریزد. بمانم بر سر همان مبارزه ای که میدانم که حقوق درخواستیش از آن من است . آزاد باشم در انتخاب خود بدون آنکه بخواهم به نوعی به این باور که آزادی از انسانها سلب میشود تاکیید کنم. چرا که بین این دو، یکی را که انتخاب میکنم برای خودم به مراتب اثرش فرق میکند. میگویم من انسانی آزادم و این چیزی نیست که کسی آنرا از من بگیرد یا به من پس دهد. جمله ای را میگویم که خیالم را راحت کند. میخواهم مقاوم و صبور مثل مادر بزرگم زیر موشک زندگی کنم و با آرامش خاطر بدانم که درختهای باغچه آب میخواهند و ماهی ها باید نفس تازه کنند تا زنده بمانند