30/11/2010

درباره ویکیلیکس و حواشی اش

راستش من داشتم کامنت مینوشتم زیر لینک ویکیلیکس هادی ، خلاصه دیدم انقدر نوشتم بهتره یه نوت بشه دوستان راحت تر بخوننش...ـ :)مقاله ویکیلیکس در اومد و پشت سرش هم بی بی سی و بقیه کلی خبر پراکنی کردن و مخصوصا امروز یه خبری صمد گذاشته بود از روز آن لاین که برای من جالب شد درباره یه قسمتی از این خبر که یه جور کنایه عجیبی توش داشت و من رو به فکر فرو برد ،بنویسم ...القصه رسیدم به صحبتهایی از این دست که"در مورد وقایع مربوط به انتخابات اخیر در ایران، شیخ محمد بن زاید آل نهیان هشدار داد و گفت میر حسین موسوی در زمینه جاه طلبی های هسته ای هیچ تفاوتی.با احمدی نژاد ندارد:‌ "هدفشان یکی است، تاکتیکشان متفاوت است وی معتقد است موسوی ازین جهت خطرناک تر از احمدی نژاد است چون لااقل احمدی نژاد مثل کتابی است که باز است [و میشود محتوایش را دید]. ولی موسوی و مشاورانش همان کسانی هستند که سفارت آمریکا را در سال ۱۹۷۹ اشغال کردند."(مقاله روز آن لاین از قول گاردین) و به نظرم یک چیز بسیار ضروری رسید و اون هم نیاز به یک کار دقیق و شفاف ساز در ابعاد خارج از ایران و نشون دادن چراییه تفاوت این دو انتخاب یعنی احمدی نژاد و موسوی توسط رای دهندگان انتخابات ، در واقع دفاع از آراء موسوی که حالا حتی اگر هم به نظر نویسندگان و همفکران این دست از مقالات خیلی چیز گنگی اومده و در واقع باید این رو خاطر نشان کرد که خب شعور انتخاب یک ملت و عمق فهمشون از میزان مهم بودن این انتخابات بسیار کم رنگ جلوه داده شده و باز هم همه این برنامه به شکلی تولید همون دو قطب یا مظلومی یا ظالم رو تقویت میکنه ...بدین شکل که حالا مظلوم در واقع کشورهای طفلکی با بمب هسته ای مثل آمریکا هستند و ظالم هم کشورهای هنوز بدون بمب هسته ای و با کاندیداهای نه چندان متفاوت مثل ایران هستند...یعنی با اطمینان میشه گفت از شمار دسته حرفهای احمدی نژادی در راستای هم زدن همه چیز با هم و در نهایت ملقمه قاطی درست کردن و استفاده ابزاری (منیپولیشن ) به معنای واقعی با حذف نظر میلیونها انسان!به هر صورت از اونجایی که ما یعنی واقفان به جریان اصلاح طلبی و اطمینان به پروژه شفاف سازی در ایران که امروز خوشبختانه نه فقط در عرصه سیاسی بلکه در حوزه اخلاق و روابط اجتماعی و شهروندی هم به میدان آمده است مسئولیت داریم که بتونیم فرق احمدی نژاد به عنوان یک لمپن دزد که فقط در جریان یک فرصت طلبی سیاسی و تحت حمایت خامنه ای که توانایی روبرو شدن و همکاری دوباره با یک دولت قوی اصلاح طلب رو نداشت و از طریق تقلب به قدرت رسید رو با موسوی و طرفدارانش که بخش عظیمی از رای دهندگان رو تشکیل میدادند به علاوه رای دهندگان به کروبی که خب در واقع بعد از جنبش تقریبا مرزی برای اعتراض بین این دو به اون صورت مشاهده نشد رو مشخص کنیم...به نظر من این مهمترین دستاورد اصلاح طلبی در ایرانه که در واقع تونست جریان عقب مونده و فاسد سیاسی در ایران رو از جریان زنده و در واقع متصل به بقیه جریانهای زنده اما خاموش و تحت سانسور همیشگی رژیم وصل کنه و این بزرگترین دستاورد مبارزه پس از جنبش سبز هست .درواقع کار بسیار دقیق و ظریفی در ایران انجام شده و برای اولین بار در تاریخ میشه گفت فرای دعواهای راسیستی و صرف حقوق بشری باز هم ما حضور ملتی رو نه برای دوقطبی کردن صرف سیاسی جامعه اش با اندازه های از پیش تعیین شده بلکه برای درمان و جراحی بخش مرده افکار و ایده های خرافی دست و پاگیر هزاران ساله و رفتن نه فقط عده قلیلی از آدمها در دل تاریکی ،بلکه همگانی شدن چگونگی مبارزه با فساد اخلاقی مثل دروغ ، دزدی ، ریا و بسیاری دیگه از این مضرات انسانی هست که این جنبش رو حق طلب کرده و به شکل استثنایی همه گیر کرده...و از همه مهم تر اینکه این راه احتیاج به صبر و مقاومت زیادی داره تا بتونه خودش رو در تمام ابعاد جامعه ایران گسترش بده تا به پیروزی برسه و مهمترین هدفش رسیدن به پایگاه صلح مردمی و جامعه دلخواه نهایی مردم ایرانه .به قول موسوی ما اومدیم که این اخلاق رو عوض کنیم...و چه بهتر با هر توانی که داریم این پیام رو به مردم دنیا برسونیم و بذاریم دنیا هم در این امر مهم و زندگی بخش همراه ما بیاد تا فقط شکار خبرهای خاله زنکی سیاسی نشیم و بتونیم تا حد بالایی جلوی هرگونه آسیب به این مبارزه حق طلبانه رو نه فقط در ابعاد داخلی اش بلکه در ابعاد جهانیش رو هم بگیریم...و این مساله بسیار مهمه به همون اندازه ای که میلیون ها آدم در تظاهرات شنیدند" مرگ بر آمریکا" ولی فریاد زدند "مرگ بر دیکتاتور"

ما بیشماریم

10/11/2010

مدرسه برای همه


ساعت شش و ربع کمه ، بیرون در لابی وایسادم تا سرویس مدرسه بیاد. اون موقع روز حتی دربونها و نگهبانهای ساختمون هم در خواب نازند و من اون جا تو هوای گرگ و میش و نسیم اول صبح در حالی که مرتب خودم رو منقبض میکنم تا از لرز جلوگیری کنم با خودم فکر میکنم .خورشید کی در میاد تا یه نمه هوا گرمتر بشه...صدای بوق سرویس از خواب میپروندم...تازه میفهمم چشمام اصن بسته بوده...از جام می جهم و میپرم توی سرویس. هوای گرم و خفه توی سرویس رو با اینکه یه جور بوی گندی هم میده به سرمای هر چند ملس صبحگاهی ترجیح میدم و هیچ سراغ پنجره باز کردن نمیرم و به اجساد چند نفری که قبل از من سوار سرویس شدن نگاه میندازم. رعنا اون ته سرویس نشسته کز کرده و مچاله شده تو خودش و کاپشن گنده سبزشم انداخته رو خودش اون زیر داره تقریبا خورخور میکنه.با خودم میگم برم بچپم همون بقل مقلا تا به خواب شیرین سرویس بپیوندم. به آناهید و گلاره سلام میکنم و میرم میچپم کنار رعنا.

ساعت حدودهای هفته و سرویس کم کم داره از خواب بلند میشه. یه سری از بچه ها دارن تو سر و کله هم میزنن و توی اون شلوغی یهو متوجه میشیم که یک نفر ،یه پوستر ناطق نوری رو جلوی چشم هممون از تو کیفش در میاره و در معرض دید قرار میده.

بهش میگیم: این پوستر رو برای چی آوردی؟

میگه: پوستر برنده انتخابات رو آوردم...(یا یه چیزی تو این مایه ها)

یه سری نگاه رد وبدل میشه...سکوت سرویس رو فرا میگیره

رسیدیم به مدرسه. توی راه من و رعنا داشتیم بلند بلند تو سرویس میگفتیم. این طرف خیال کرده کیه. با اون ریخت زشتش و ...خلاصه هر چی دق و دلی داریم رو پوستر ناطق میریزیم و حرص میخوریم. حرص دبیرستانی...

و بعد...

اون طرف میره سراغ تابلو اعلانات آزاد مدرسه و جلوی چشم یه عالمه شاگرد دیگه پوستر خاتمی روکه همون هفته در طی یک انتخابات مدرسه ای حدود 97.5 درصد آرا رو از آن خودش کرده و به شکل سمبلیک بچه ها گذاشتنش اونجا از توی تابلو اعلانات میکشه بیرون و جاش پوستر ناطق رو میزنه ...عین خیالشم نیست که صدها چشم به این کارش خیره شدن...

از این به بعدشو خیلی دقیق یادم نیست.چون مدرسه در عرض جند ثانیه ترکید. یهو با داد و فریاد یه عده . پوستر ناطق از تو تابلو اعلانات در اومد و تقریبا بیشتر بچه ها توی راهرو بودن. پوستر ناطق توی دستها ریز ریز میشد و صدای بچه ها بود که شعار میدادن" چرک نویس چرک نویس" و بعد شیر تو شیر شد. ناظم ها حیرت زده از دفتر در اومده بودند. از پشت بلندگو اعلام شد که برید سر صف.

وقتی رسیدیم به حیاط ، خانم حائری زاده وایساده بود پشت بلند گو بالای سکوی توی حیاط دونه دونه مون رو نگاه میکرد. دیگه سر و صداها خوابیده بود. انگار اومده بودیم روز جزا.

حائری زاده پشت بلند گو برامون گفت که شلوغ کردن و سر وصدا در آوردن شایسته ما نیست. گفت تحمل کاریه که باید یادش بگیریم. آخرش هم بهمون گفت شماهایی که نمونه شدید بدونید. این برای این نیست که باهاش به دیگرون پز بدید. این رو بدونید که هر کی بیشتر میدونه و آگاه میشه مسئول تره...و من اون روز توی حیاط به حائری زاده نگاه میکردم و حرفاش تو مغزم مینشست. در حالی که داشتم به بر و بکسی که تو همون حین و بین متن تبلیغاتی و پوستر خاتمی پخش میکردن کمک میکردم.

آره مدرسه یه جایی بود که هر روزش من بیشتر دوست داشتن رو یاد گرفتم. از تنوع آدماش لذت بردم. از اینکه با یه همکلاسی که از یه سر دیگه تهران میومد و ما عمری ممکن نبود تو اون شهر با هم تو یه جا قرار بگیریم. سر یه نیمکت میشستم و عشق میکردم که همکلاسیام عین تهران متنوع اند. عین ایران ...عین دنیا

این متن رو برای اون کسایی که تجربه مدرسه براشون درس زندگیه نوشتم. مدرسه و عشقی که هر روز توش یاد میگیریم. حالا هر جای این دنیا میخواد باشه. شاید یه روزی کافه ها هم مدرسه شدن. اداره ها، ایستگاهها ، فرودگاهها ، پارک ها و...

مدرسه یه جایی که توش یاد میگیریم کنار هم بشینیم و با هم در صلح کار کنیم.

مدرسه یه جایی که توش معلم و شاگرد میتونن با هم رفیق باشن.

مدرسه یه جایی که توش همه مون بخشیده میشیم.

مدرسه یه جایی که توش تفاوتهای ما میشن نقطه قوتهای خودمون و اشتراکاتمون میشن نقطه قوت جمع

و ما اومدیم که این روحیه رو جا بندازیم

من و تو همکلاسی

ما بیشماریم