20/02/2011

می دانی؟

من لحظه به لحظه متولد شده ام...

و تو نمی دانی که این درد نا خواسته چه لذت عجیبی دارد...

پوست می اندازم...

پو ست میترکانم...

و تو نمی دانی...

نمی دانی چگونه مرا به نگهداری از لبخندم وادار کرده ای...

و تو نمی دانی که چگونه مرا در خاک نمی توانی بگنجانی...

...

می دانی؟

من بی اندازه عاشق شده ام

...

میدانی بی اندازه یعنی چه؟

نه نمی دانی

نمی دانی...

و تو نمی دانی که من هماغوش مرگ خوانده ام

و تو نمی دانی که من از کوه رسته ام

و نمی دانی که با دریا نواخته ام

و در باد وزیده ام

و نمی دانی که من

از ته گلو فریاد زده ام

و نمی دانی

که دستهایم را برای خویش بالا برده ام

و لذت بودن را چشیده ام

و تو نمی دانی که عشق ...

نه باور نمیکنم

تو هیچ وقت ندانستی

تو هیچ گاه نخوانده ای

تو هیچ بار ندیده ای

تو هیچ بویی نبرده ای

تو طعم آن را نمی دانی

تو غریب

تو مبهم و گنگ و خسته ای

و من از پایان شب میگویم

برادر جان!ـ

صدای مرا می شنوی هم کلاسی؟

من از دور دستها نه

من از فاصله های دور نه

من

در زمزه باد می آیم...

صدای تپش قلب شهر را می شنوی؟

امروز مردم شهر به هوای تو به خیابان ها آمدند

آغشته به اشک و لبخند

و فریادهایی از ته گلو

...

برای روزهایی که تو در کنار ما بودی

در کنار همکلاسی هایت

در حیاط دانشگاه

نشسته بر روی صندلی های سلف

با سیگارهای در دست

با چای بعد از کلاسهای پر ماجرا

با بچه ها

...

میدانی

دیگر روزها روزهای دیروز نیستند

و دیگر دانشگاه دانشگاه دیروز نیست

...

اما نه

من نمی خواهم مویه کنم

خوشا به پروازت

در آسمان بی کران

و خوشا به خاکی که در آن آرمیده ای

برادر جان!

اسوده بخواب

در لالایی باد

19/02/2011

یگانه ، زندگی یا من اراده آزاد خود هستم

در زندگی لحظاتی هست که از روی خواسته خود دست به اعتراف میزنیم.اعترافی که نه با فشار اسلحه بر شقیقمان اتفاق می افتد. احساسی یا فکری ،حالتی از خودمان که دوست داریم آن را از خود به بیرون از خودمان بروز دهیم . لحظه ای که ترس می رود و فضای اعتماد شکل میگیرد .و دست به انجام کاری می زنیم که از اراده مان سرچشمه میگیرد.

این لحظات ارزشمند با قدرتی عجیب ریشه ما را در خودمان شکل می دهد. یک برخورد صادقانه و بانهایت ظرافت و دقت میتواند زمانها و فضاهای مبهم زندگیمان را برایمان روشن و شفاف کند. به تصور من بعد از چنین تجربه ای دوباره به دنیا می آییم . کسی یا چیزی در این دنیا نمی تواند ما را از این انتخاب منع کند و هر چه در این کار اصرار بورزیم و به این دقت ارزش و بها دهیم نیرویمان چند برابر می شود.چرا که اراده آزاد را نمی توان با هیچ قدرتی مهار کرد ..

.اراده آزاد یا من آنگونه هستم که می خواهم باشم، در نهایت ظرافت و دقت با رعایت حقوق دیگری که او نیز در این تجربه با من همراه است معنی می یابد و ابعاد خود را به دست می آورد. در این دقت و ظرافت تلاش و امید جزو لاینفک این تجربه خواهد شد. چرا که همه چیز بر آن تصمیم نهایی ریسک پذیر اتفاق می افتد. تصمیمات بزرگ در ابعاد کوچک و مواجهه با نتیجه آنهاست که ذره ذره ما را به سرّ زندگی آشنا میکند و این شکل از تجربه با تجربه کلی بافی و کلی گویی و حاشیه روی فرسنگها فاصله دارد.

میتوان روزها به رشد برگهای یک گل خانگی نگاه کرد و دید که این رشد هر چند در سرعتی دیگر اتفاق می افتد اما ما همچنان به راحتی نمی توانیم لحظه شکفتن غنچه آن گل را بیابیم. با تمام ادعاها و شاخ و شانه هایی که برای طبیعت زندگی کشیده ایم. با این که گلها به نظر بسیار ساکن و بی حرکت می آیند اما همچنان پیدا کردن لحظه جادویی باز شدن یک شکوفه تجربه ای بسیار خواستنی و هیجان انگیز است.

زندگی جادویی است که نه به کام ما و نه به قرار ما و نه به تصمیم ما برای تغییرهر آنچه که هست و بود می آید بلکه در لحظه اطمینان ما به خودش رخ نشان می دهد.

دوست داشتنی ترین لحظات لحظاتی است که درآینه زندگی را با تمام قوایش می یابم...

12/02/2011

عاشقانه رفاقت ورزیدن...یا خداحافظ ذیکتاتور


دراطراف باستیل به سمت ورودی مترو میروم. موبایل زنگ میخورد ،. پیدایش که میکنم به صفحه نگاه میکنم .هستی !

-الو هستو

-لالو چطوری؟ چطور شد تست؟

-دادم دیگه ولی یه کم استرس دارم

- حالا بذار بهت یه خبر خوش بدهم

- چی بگو؟

- مبارک استعفا داد

_چی؟

-مبارک...مبارک استعفا داد

- وااااای جدی! هاهاهاهااااا...خدای من مصریا ترکوندن ...

- حالا بیست و دو بهمن رو بگو افتاده روی بیست و دو بهمن ما!

-وااای آره اونو چی کارش کنیم...؟

....

تلفن را با کمی درد و دل دیگر با هستی تمام میکنم. نمی دانم چه بلایی به سرم آمده اما کلافه شده ام. تلفن را برمیدارم و زنگ میزنم به جفری!

- جفری کجایی؟

- من امشب تو بار کار میکنم

- من دارم میام اونجا

- بیا لاله من اینجام

سوار مترو میشوم. مینیشم روی یکی از صندلی های همان نزدیک در. دارم از فرط قلیان احساسات خفه می شوم. اشکم سرازیر شده است. اما من بی حرکت نشسته ام. اشکم میریزد روی آستین پالتو ام!

سه تا خانم روبرویم نشسته اند. یکیشان مرا نگاه میکند و لبخند مهربانی میزند. من سرم را پایین می اندازم. اشک دیگر امان نمی دهد.

خودم را به خیابان فوبوق سن دونی رسانده ام. جایی که همه جور آدم از کل این دنیای خاکی میتوانی در آن پیدا کنی! و البته من به سمت بار پاتوق بچه های مدرسه میروم. درهمان حال تلفن را بر میدارم و به مروارید زنگ میزنم. ایمان دارم که تنها کسی که توی این هیری ویری میتواند مغزم را نظم بدهد مروارید است. و البته مروارید این کار را با مهارت انجام میدهد.

میگویم: مروارید دارم از حسادت خفه میشوم هجده روزه چپه اش کردند ما یک سال توی خیابون بودیم این مادرفلان تکون هم نخورده!

مروارید هزار و یک دلیل از تفاوتهایمان را بر میشمرد . من حالم کمی بهتر شده تلفن را قطع میکنم.

چند قدم که بر میدارم. درد عجیبی که از جناق سینه شروع می شود در حال چرخ زدن به بقیه بدنم سرایت میکند. می خواستم امروز سیگار را ترک کنم. چون سیگارهای بهمنم تمام شد. اما میبینم که دارم میمیرم که یک سیگار بکشم.

از مغازه سیگار فروشی بیرون میا یم سیگار لاکی استرایک را در دست دارم. با خودم فکر میکنم. سیگار جان لنون هم لاکی استرایک بود.

در ورودی بار چند تا از سال دومی ها و یکی شان که من ازش خوشم می آید ایستاده اند. اما من توان نگاه کردن به شادی دیگران و تیک و تاک را ندارم. استادان هم که در کنار دیگرند برایم اهمیت ندارند. حتی نمی توانم بروم و از اون سلامهای لوس مخصوص شاگردها تحویلشان دهم. برای همین مستقیم به سمت بار میروم. جفری مثل همیشه شاد و مثبت پشت بار ایستاده است.

- - سلا م جِف !

صورتم را که میبیند درنگ نمیکند

- - بیا بریم بیرون سیگار بکشیم. من وقت استراحتمه

میرویم بیرون. جفری میگوید: خب حالا سعی کن با آرامش برایم بگی چی شده؟

من شروع میکنم به تعریف میگویم: میدانی حسنی مبارک استعفا داد؟

جفری خوشحال می شود و میگوید: ا آره راستی چقدر باحال بود!

من میگویم: جف! من دارم از حسادت خفه می شوم. درد فیزیکی دارم. از عصبانیت و حسادت دارم میمیرم.

بعد دوباره اشکهایم سرازیر میشود.

میگویم: خدایا باورم نمی شود ؟ چرا همه چی توی من داره گره میخوره؟

جفری میگوید: لاله ببین اصن توی این دنیا الان به من بگی مصر من میگویم...ا آخی اره مصر گوگولیا! اما وقتی میگن ایران ما همه جفت میکنیم.ایران یعنی یک جایی که وقتی اسمش می آید همه کمی مکث میکنند. ایران یعنی یک جای بسیار مهم. ایران یعنی مادر. یک جای حساس. نه فقط گوگولی مگولی ایران! میفهمی چی میگم؟

من حرفی برای زدن ندارم. جفری همه چیز را گذاشته در کاسه ام. درد حسادت کمتر شده است. اما انگار که زخم خورده باشم جناق سینه ام ذوق ذوق میکند.

میگویم: مرسی جف...داشتم خفه میشدم...ممنونم

می گوید: همه چی درست میشه...بیا برای مصری ها خوشحال باشیم...

میگویم: آره من براشون خوشحالم...برای هر کشوری که از دست دیکتاتورش خلاص بشه خوشحال میشم.

بعد باز درد کمتر می شود

جفری میرود پشت بار که به کارش ادامه دهد. من می نشینم با یک آب جو در بار! و کم کم مینوشم. احساس میکنم یک کوه روی شانه هایم سنگینی میکند. اما این سنگینی شانه ها با درد جناق سینه در کشاکشند. و من کم کم احساسم تغییر میکند. و کم کم دوباره چشمهایم میبیند.گوشهایم میشنود . دارم موهایم را نوازش میکنم. و حالم بهتر میشود. از طرف دیگر همکلاسی هایم پیدایشان میشود. من هم میروم از همان لبخندها تحویل معلم ها میدهم. حتی به یکیشان که همیشه پدرم را سر سال اول در می آورد می گویم: دلم برایتان تنگ شده بود. برای اینکه دلم برای سخت گیری ها و بی رحمی های حساب شده اش تنگ شده است. درست مثل اینکه آهن باشی و به دست یک آهنگر ماهر بیفتی که هرچند محکم بر آهن میزند میداند که چگونه نباید خوردش کند. ساعتی نگذشته نشسته ام با سه تا از پسرهای کلاسمان هلف هلف پلو و مرغ کاری هندی می خورم. هیچ کس با کسی حرف نمی زند. اما بعد اینکه شکممان سیر می شود همه داریم لبخند میزنیم.

من می روم دست شویی و دوباره ماتیک قرمز را به راه میکنم. درد از جناق سینه رفته است. به کریستوف استاد آکروباسی و گولی ترین موجودی که تا حالا دیده ام میگویم: کریستوف وقتی هوا سرد است. نباید زیاد به لرزیدن ادامه داد چون آدم بیشتر سردش میشود.

کریستوف بر میگردد به کایلینگ با آن چشمان آگاه و دندانهای خرگوشی اش میگوید: بله بله این یک حقیقته که وقتی سردته نباید زیاد به لرزیدن ادامه بدی! و بعد برمیگردد یه نگاهی تحویل من میدهد.

من بلند میخندم. میگویم: اره اره اره

میروم داخل بار به جفری میگویم : جفری من رفتم...ممنونم به خاطر همه چیز

میگوید: چیزی نبود لاله

میگویم: همه امروز ارزشش به همین پنج دقیقه صحبت با تو بود!

بعد میروم..به سمت مترو...بلند میگویم خداحافظ بچه ها!

و بعد یک دفعه جمعیتی بلند فریاد میزند خداحافظ لاله...تا سه شنبه...

من سبک بال میروم. چیزی برای از دست دادن وجود ندارد. وقتی که دنیا را بزرگ به اندازه انسانهای روی زمین گسترده بیابی. آنوقت تو هم یکی هستی در میان بقیه. و همیشه میتوانی نگاه دوست را بیابی حتی در میان بلبشو و شلوغی و اضطراب!

من دیگر به دیکتاتور نمی اندیشم...

دیکتاتور در من و زندگی ام به اندازه یک صحبت بسیار کوتاه دوستانه با جفری که از شهری کوچک در کانادا با چشمانش به من امید می دهد مثل یک حباب می ترکد.جفری می آید و ظرف پنج دقیقه مرا به یاد خودم می اندازد. بدون آنکه بخواهد وجود خودش را به من ثابت کند. من در این میان با خودم میگویم:

امید بزرگتر از آن است که وصف شود...

05/02/2011

روزی که امام به ملکوت اعلی پیوست

کلاس دوم دبستان بودم . در میانه امتحانات ثلث سوّم بود که امام به ملکوت اعلی پیوست. یادم می آید آن روز صبح ساعت پنج صبح از سر و صدااز خواب بلند شدم. مادرم کنار رادیو آشپزخانه نشسته بود. دیدم چشمانش قرمز شده. گفتم : مامان داری گریه میکنی؟ مامانم گفت: آره لاله مثکه خمینی مرده. گفتم: چرا گریه میکنی؟ گفت: از بس این یارو گویندهه گریه کرد. منم گریه ام گرفت. بعد خندید و گفت: ولی مرد جدا...راحت شدیم! من گفتم: خب حالا من باید برم مدرسه؟ گفت: مگه امتحان نداری؟ حالا پاشو برو. به احتمال زیاد تعظیل میکنن ولی هنوز نگفتن تعطیله. من هم آه کشیدم. با خودم گفتم. کاش مامان میگفت : نرو ها !

آن روز مادرم با من راهی مدرسه شد. آخر من همیشه خودم به مدرسه میرفتم. گفت: بیا من باهات میام اگه دیدیم تعطیله بیا با من داروخانه!

خلاصه به راه شدیم.در راه که پیاده می رفتیم. از بالای پل حافظ عده ای سیاه پوش می آمدند. مادرم گفت: اوه اوه دارن میان! وحشی ها دارن میان!

من هم نگاهم به آنها بود که جمعیتشان کم کم زیاد میشد. بعد هم داد میزدند و فریاد میکردند و خودشان را به زمین می انداختند. یک عده شان هم سر عابران معمولی که تماشایشان میکردند فریاد میزدند. آن عابران معمولی سریع از میانشان میگریختند. که زیر دست و پای له نشوند. با خشم ما را نگاه میکردند. انگار که ما امام را کشته بودیم. مادرم میگفت: نگاه کن مثل مور و ملخ دارن میان. بعد زیر لب میگفت: وحشیا...ایشالله از گریه بمیرین!

من از هیبت و رفتارشان ترسیده بودم. هر کدامشان که به من نگاهش می افتاد فکر میکردم میخواهد مرا بزند. در هر صورت ما از آن مخمصه گریختیم و رفتیم. امتحان دیکته هم تعطیل شد و من با مادرم به داروخانه رفتم. و خب آنجا بیشتر کارکنان خوشحال بودند جز یک نفر که مادرم میگفت: لاله زیاد به این نزدیک نشو! این حزب اللهیه، امروز اعصاب نداره!

میشنیدم که گاهی با او هم شوخی میکردند. اما او خیلی ناراحت و عصبی بود. چیزی نمیگفت. فقط گاهی زیر لب میگفت: گناه داره!

یادم می اید که یک روز مادرم تعریف کرد، که بچه های داروخانه در چایی همان فرد مذکور مورچه ریخته بودند و طفلک بیچاره تمام روز راهی دستشویی بوده است و خلاصه آن روز تا به سمت دستشویی میشده بقیه داشتند بلند بلند میخندیدند. مادر من هم میگفت: من هی میگفتم ، بچه ها از این کارها نکنین. گناه داره طفلکی!...بعد هم میخندید!

آها داشتم تعریف میکردم. فردای آن روز ما برای امتحان دادن رفتیم. یادم هست که یکی از معلمها آمد و قبل از شروع امتحان دیکته برایمان متنی را خواند. ابتدا رحلت جانگداز رهبر انقلاب ، امام خمینی قدس سره را به ما تسلیت گفت و بعد هم گفت : بچه ها اما خوشحال باشید زیرا امام زنده است. همانطور که شهیدان زنده اند و امروز در محضر خدا در کنار پیامبر بزرگ اسلام هستند. بعد هم با لبخندی که بیشتر ترسناک بود تا یک لبخند معمولی به ما گفت : بنویسیــــــــــــــــــد...

روزی امام...