24/06/2011

برای کودکی که زاده شد

با خودت میشینی و فکر میکنی که همه این روزهایی که میگذره اگه تویش لذتی نبود برای چی باید میموندی و زندگی میکردی. با خودم میگم زندگی لذته اگه هر طوری که شده این لذت رو از خودت دریغ کنی دیگه تهش چیزی باقی نمی مونه برای بودن. نام های بزرگ یا فتح قله های موفقیت بدون وجود لذت های کوچک با هر تکانی از دست خواهند رفت. درست مثل این میمونه که وقت و انرژی خودت رو برای هیچ و پوچ به باد بدی.
همون طوری که توی اون سوال دو به شک چه کنم و قدم بعدی چیه در حال جستجویی بهتره حسابی هوش و حواست رو جمع کنی و اون جایی رو پیدا کنی که جای توئه. اون کسی رو پیدا کنی که در کنارش راحتی. هر چی بیشتر دنبالش بگردی و اون چیزهایی رو که دوست داری و به مذاقت خوش میاد رو پیدا کنی سوال های گرون و سنگین کم کم سبک و راحت میشوند. دیگه مسئله این نخواهد بود که آخرش چی میشه چون با تمام قوا احساس میکنی که چقدر خوبه که همین الان یه چیزهایی هست که تو خودت برای خودت ازشون خبر داری و با خودت میگی خدا کنه هیچ وقت آخرش نشه اصن. دونستن اون چیزها نه بهت بال میده برای پرواز کردن نه یه زنجیر میشه که دور پایت حلقه بزنه فقط یه احساس جدید از بودن بهت میده که خیالت رو راحت کنه که تو هستی و هیچ نباید نگران بود. همیشه یه چیزی هست حتی در تاریک ترین شبها سیاهترین شبها. دیگه حتی سیاهی اون شب ها هم برایت حکم ترس و وحشت رو نمیاره بلکه بهت امید میده که یه جستجوی دیگه در راهه. اون موقع میتونی با خیال راحت دنیا رو از توی مغز آدم وارت بپذیری. اون موقعی که میگی هر چیزی ممکنه که پیش بیاد. اون موقعی که بدون هیچ زوری به سمت اون چیزی میری که دلت میخواد. این توئی که زندگی خودت رو تعریف میکنی و به راحتی میتونی باهاش کنار بیای. هر کسی که هستی هر چیزی که هستی از خوب و بدت یه طیف بلند بوجود میاره که همه اون رشته ها توئی. یه روزی دلت میخواد فقط با زندگی عشق بازی کنی و بذاری تا جایی که میتونه تو رو ارضا کنه و تو بذاری که اون ازت عبور کنه. اون موقع است که دوست داشتن یه معنی دیگه پیدا میکنه و تلاش تو برای اینکه دیگران هم از این راز آگاه بشوند باعث میشه که هیچ وقت اون شعله گرم و روشن رو از خودت دریغ نکنی.

اون روزی که با خودت میگی هر چه بادا باد من ریسک خواهم کرد.
من خواهم ماند و چشمهای خود را باز نگاه خواهم داشت تا تمام آن لحظه را ثبت کند
من گوش خواهم داد تا لحظه لحظه آن لذت را در خود حل کنم
من شاد خواهم زیست زیرا شاد بودن حق من است
من برای راحتی تلاش خواهم کرد زیرا راحتی امنیت من است
من دوست خواهم داشت تا دوست داشته شوم

برای کودکی که زاده شد

06/06/2011

درباره دیکتاتور درون

تمام حرف های من در آوردی و دهن پر کن که به نظر جمله های قوی و دلنشینی می آیند را می توانیم مثل کسانی که نمی دانند در این دنیا چه کار میکنند ببلعیم و بعد هم با خودمان احساس کنیم که خب اکنون چیزی می دانم. اما دانستن به صرف بلغور کردن جملات دهن پرکن و به ظاهر فرهیخته اتفاق نمی افتد . بلکه دانستن اتفاقا بر عکس با برخوردهای ساده و گاه گذری است که اگر خوب گوش و هواسمان راجمع کنیم اتفاق می افتد.

وضعیتی که بعد از دانستن راستین اتفاق می افتد این است که لحظه ای حتی احتیاج نداریم که به آن مساله دیگر فکر کنیم. بیشتر احساس سبک بالی و رهایی خواهیم کرد و شاید دلمان بخواهد به کنار پنجره برویم و مناظر بیرون راتماشا کنیم یا اینکه با دوستی تماس بگیریم و درباره اتفاقات روزمره با او صحبت کنیم و یا بنشیم به سر کار خودمان و کاری را که ماهها میخواستیم به پایان برسانیم تمام کنیم.

امروز با جمله ای در استتوسی برخورد کردم که حرف از کشتن دیکتاتور درون میزد.من بنا به لذت شخصی خودم آن جمله بی معنی را لایک زدم. گاه حتی می شود بی معنی بودن چیزها را دوست داشت. به هر حال با اینکه می دانستم کشتن خودش دیکتاتوری است از آنجا که احساساتم تیر می کشیدند و قلبم در آینده می تپید ، در آن لحظه به آن جمله عشق ورزیدم. لحظه هایی هست که می شود به نا آگاهی نخندید می شود فقط به آن لحظه عشق ورزید. در آن لحظه است که دیگر مضحک بودن یا دیکتاتور بودن معنی خاصی ندارد. کشتن دیکتاتور درون هم درست مثل کشتن هر چیز دیگری یک بم بست احمقانه در گره گشایی مسائل است اما می تواند در فرای یک صحبت ایده آلیستی بی معنی پوچ و مسخره و گاه حتی قهرمانانه و دلنشین باشد.

در راه چنین جمله احمقانه ای هم قدم گذاشتن و به این هدف حرکت کردن حتما می تواند خیلی بامزه باشد برای اینکه درست مثل این است که تشنه و گرسنه به دنبال سرابی از این در به آن در بزنی و خب این صحنه لحظه ای که بفهمی همه آن سرابی بیش نبوده است قاعدتا می تواند خنده زیادی را تولید کند و البته خب اگر آمادگیش را نداشته باشی یا اگر به اندازه کافی سرگردان و خسته نشده باشی به گریه و زاری هم بیا نجامد.

راستی چقدر لحظه های بی معنی زیادند. لحظه هایی که آدمها خودشان را پوچ و بی معنی میکنند. البته هر کسی می تواند دلایل شخصی خودش را داشته باشد اما خدا به او رحم کند که آن دلایل اش قانع کننده و کافی باشد. به هر حال آدم می تواند هر لحظه اشتباه کند و بهترین کار این است که بر اشتباه خود اصرار نکند چون آن موقع است که جملات پوچ و بی معنی مثل نقل ونبات از فکرش خارج می شوند.البته این هم مهم است که خودش را دوست داشته باشد.وگرنه به هر حال تجربه سختی برایش خواهد شد.

این روزها بحث دیکتاتوری داغ است و به همان اندازه که اگر بحث نون بربری داغ بود میشد حدس زد که باید اراجیف زیادی خواند و گذر کرد. همیشه وقتی بحث داغ می شود کسی که نمی داند برای چه آنجاست از همه زودتر میسوزد

04/06/2011

برای ثمین آن یار دبیرستانی

این روزها در خاطرات دبیرستان غوطه ورم. نگران ثمینم و مرتب به احوالاتش فکر میکنم. با ژاله و شبنم صحبت کردم و سر حالم. اما ثمین از فکرم بیرون نمی رود. ثمین نازنین! تو کجایی؟ در تهران قاطی مامورهای معذور و دیوانگان جیره خوار عمویت را به خاک سپردی . هاله را به خاک سپردی. مثل کوه همیشه قوی و مثبت. دلم برایت پر میکشد.

روزهای خاطرات خوشمان را در مدرسه مرور میکردم و یاد خاطراتت از عمو و پدر بزرگت افتادم. یادت هست داشتی از آن عکس عمویت حرف میزدی که یکی از بی نهایت بارهایی که برای بردنش به زندان آمده بودند، گرفته شده بود. نیم خیز قبل از آنکه پایشان به اتاقش برسد آماده بود برای رفتن. بی هیچ حکمی . بی هیچ دادگاهی فقط به سبب آنکه عزت الله سحابی بود. میگفتی که از پشت میز مطالعه بلند شده بود و گفته بود : خیلی خوب اومدم. بازم دفتر خواستنمون!

یادم می آید هر بار عمویت برای کاندیداتوری در انتخابات ثبت نام میکرد و میگفتی همیشه جلوی شرط التزام به ولایت فقیه آری یا نه را با نه پر میکند. یادم می آید لبخندهای پیروزی را که از آن رد صلاحیت بی معنی میزدیم.

یادم می آید در انتخابات دوم خرداد خاتمی انتخابمان بود و چقدر خوشحال بودیم که میخواستیم رای بدهیم. یادم می آید مقاله نــــــــه بزرگ! چند روز بعد پیروزی خاتمی در انتخابات ، در مجله ایران فردا نوشته عزت الله سحابی . راستی عجب مجله ای بود. هر بار که به چاپ میرسید سر تا تهش را یک باره میخواندم. خوراک ذهنم بود و کیفش را می بردم.

یادم می آید خاطرات از پدر بزرگت در مجلس. آن باری که یکی از این فاطمه رجبی ها رفته بود پشت تریبون مجلس و به نهضت آزادی ها فحاشی کرده بود و عین الله سحابی هم خونسرد برگشته بود و گفته بود : کسی که به ما نریده بود کلاغ کون دریده بود!

چه احساس خوشی است وقتی حق یک بی همه چیز بی وجود را با یک جمله تمیز کف دستش میگذارند. با خودم میگفتم کاش این ابله هان تاریخ میدانستند که از فحش چگونه می شود در کلام استفاده کرد. نا آگاهی درد بدیست ، نا آگاهی آدم را ناجور و ناخوانا و بی معنی میکند. نا آگاهی محصولش فاطمه رجبی ها و مشایی ها و احمدی نژاد ها و خامنه ای ها و ده نمکی ها و ضرقامی ها و حاج بخشی هاست.

نا آگاهی محصولش انسانهای بی مسئولیت و بی عشق و بیمار است.

محصولش بی هنری و لجاجت و وقاحت و وحشیگری است.

محصولش نادانی و حماقت و بی مایگی است.

یادم می آید خانم حائری زاده مدیرمان را که یک بار به خاطر بلبشویی که سر انتخابات در مدرسه راه افتاد. ایستاندمان در حیاط و گفت : این انتخابات و رقابت نیست که چیزی را در شما تغییر میدهد. این مسئولیت پذیری شماست که میتواند سرنوشتتان را تغییر دهد.

ثمین عزیزم

هر کجا که هستی ، چون کوه قوی باش که دوستانت در پشت آن نیمکتهای چوبی پیمانشان را با دوستشان فراموش نکرده اند.

میبوسمت به اشک

02/06/2011

تصویر ما ( برای نسرین ستوده و هاله سحابی)ـ

نسرین ستوده در دادگاهش حاضر میشود و دست حلقه شده اش را به گردن همسرش می اندازد و با نگاهی پر عشق و محبت نگاهش میکند و میخندند.

این تصویر قوی است تا عمق وجود هر نکبت و بدخواهی را می لرزاند.

آری

دریای عشق ساحلی ندارد.

دریای عشق همه اش ساحل آرامش است.

فقط ابله هانند که در این دریا چیزی به تورشان نخواهد خورد.

دوست من

بیا و در این لحظه های پر تلاطم این دریای طوفان خیز، چشمهایمان را باز نگاه داریم و گوشهایمان را تیز کنیم که هر نشانه ای امروز ما را به گنجمان رهنمود میکند.

...

هاله سحابی یک زن بود. با عشق حرف میزد و در جانش چیزی بود فرای تصور هر بی مایه بی وجودی که به دروغ و نا عادلانه بر تخت سلطنت تکیه زده است.

خاری بود در چشم ابلهان

صدای خوش بود در گوش کسانی که به جز آوای ننگ نشنیده اند و عذاب علیمشان بود.

...

دیکتاتور بودن کاری کردن نیست.

دیکتاتور بودن هیچ معنای خاصی ندارد.

صدای خاصی ندارد.

روح خاصی ندارد.

چیزی برای ارائه به این جهان ندارد.

شاهدی ندارد.

دوستی ندارد.

مرگی ندارد.

تولدی ندارد.

به تمامی قبایی ندارد.

حرفی برای گفتن ندارد.

و از آن سبب است که میخواهد دیکتاتور بماند.

...

دوست من

اشک مایه مبارزه با این پوچی نیست. چرا که این اشک در این بازار خریداری ندارد.

دستت را به من بده

روحت را بگذار که آرام و شاد بماند.

چرا که تو هستی و او نیست

...

ما اندیشه سبزمان را بر سر هر کوی و بازار فریاد می زنیم تا زمانی که از هیچ همه چیز را ساخته باشیم.

ما بیشماریم