27/01/2011

زنده باد آزادی

فیلم های مردمی ، تصاویری از جنس دوربین های موبایل خودشان را به شاهراه یوتیوب و در مجمع گفتگوی بین المللی یا همان فیس بوک و... میرسانند. تصاویر حاکی از آن است که در تونس جشن برای آزادی برپاست و در مصر ماشینهای آب پاش به روی مردم معترض آب می پاشند . در تخیلاتم اگر زبان تصاویر را به فارسی بشنوم هر لحظه احساس میکنم که انگار زمان به سال پیش عقب گرد کرده است. حرکت مردم اعتراضی که در خیابان راه میروند ، دوربین های موبایل که از همه اتفاقات فیلم میگیرند ، عکس دیکتاتور که پاره میشود و در آخر زنی که در خیابانی به درازای ولی عصر در تونس میان مردمی آرام و صمیمی نشسته است و سرود آزادی میخواند برای آنها که رفتند و برای کسانی که ماندند....

احساسات همان لحظه ای که از افکار پیچ در پیچ نافرمانی میکند . همه جور لحظه ای را میتواند رقم بزند. احساسات ما را به دنیا می آورد و دلبندمان میکند به یک تن به یک لبخند به سرودی زیر لب و به خیابانی به درازای ولی عصر...

احساسات در اشکال مختلف و در فرمهای متنوع خود را در ما به رخ میکشند . احساسات سوخت موتور زندگی است اگر نباشد تحرکی به جا نخواهد ماند.

امروز در تونس مردم شادند و من در نگاه شادی شان چیزی جز احساس افتخار و رستگی نمیبینم .در این احوال از افکاری که مرا به مقایسه این اتفاقات با اتفاقات سال پیش ایران در بند میکنند در کشاکشم. آری ، اگر لحظه ای در این مقایسه منطق را از دست دهم میتوانم در حسرت غرق شوم اما میخواهم همه قوا را برای به ثمر رساندن این نیروی سبز به کار بیا ندازم...

برای آنکه از دست افکار خوره نجات یابم . دست از مقایسه عجولانه این اتفاقات با یکدیگر بر میدارم.

این شکل از مقایسه مرا یاد والدینی می اندازد که از فرزندانشان به شکلی اغراق آمیزو با رفتاری خودپسندانه تعریف و تمجید میکنند و به شکلی مصرانه کودک خود را استثنایی و خاص نشان میدهند. آنها را طوری بزرگ میکنند که آن کودکان قربانیان خودپسندی والدینشان میشوند. خودپسندی نوعی از پیچیدگی احساسات است که در آن ایستایی و در واقع تنها شدن تقویت میشود و فرد خودپسند ماسکی ترسناک دارد اما از درون به مراتب ضعیف تر از ماسک خودش است.

یا بلعکس والدینی که کودک خود را مرتب با دیگران مقایسه میکنند و هر لحظه که او را ضعیفتر می یابند به سبب قضاوتی عجولانه از تحقیر او به بهانه آنکه او را قوی تر میکند کمک میگیرند اما در واقع ریشه های نفرت و پس ماندگی را در او تقویت میکنند. آنها کسانی هستند که در واقع استعدادهای واقعی کودک خود را در نطفه میکشند و چیزی برای رشد او باقی نمیگذارند و دشمنی او را به جان میخرند.

جنبش سبز کودک امروز ماست که خودمان به دنیا آمدنش را شاهد بودیم و امروز در رشد او در هر لحظه و هر مکان سهیم و مسئولیم. اگر او را به باد اتتقاد بگیریم و به او اجازه رشد و تصمیم گیری ندهیم ، راهش را به راه کینه و نفرتی ریشه ای باز خواهیم کرد و اگر او را بی همتا و بی نقص بدانیم باز نیز راه رشد و همدلی و رفاقت را از او گرفته ایم.

امروز جنبشهای دیگر مردمی در جهان برای راست قامت شدن انسان و برای باز کردن هوای آزادی در تنفسی عدالتخواهانه به ما رخ نشان میدهند. اگر در این مقایسات راه دوستی و همدلی با آنها و نیز رد وبدل اطلاعات را هموار کنیم . همانطور که امروز تونسی ها و مصری ها به یاد دارند که در تظاهراتشان دوربین های موبایل را فراموش نکنند. ما هم به درسی بزرگ خواهیم رسید. اگر چشمانمان را به درستی باز و گوشهایمان را برای شنیدن هر آوای خوشی از آزادی حساس، نگاه داریم. و گلویمان را برای فریادی آزادی خواهانه چنان که دل دیکتاتور را به لرزه در آورد مراقبت کنیم.

چه مقایسه ای از این زیبا تر که رد پای خودمان را در راه آزادی ببینیم و از این که ایده مان جهانی شده است لذت ببریم. و امید داشته باشیم که ما هم جواب سوالهای بی پاسخ خود را از جنبشهای دیگر به دست بیاوریم .

و چه رویایی زیبا تر از خاور میانه ، آفریقا ، چین ، کره شمالی و... آزاد خواهد بود.

چقدر افتخار آمیز است که ما در کنار انسانهای آزادی خواه در جهان بایستیم...و قامت ایستا و کرامت انسانی را نظاره گر باشیم...

چرا که ما همه از یک پیکریم...

ما بیشماریم

17/01/2011

در لا به لای الفبا

صدای سر و صدا و شلوغی به گوش میرسد . اخبار میگوید در تونس انقلاب شده. لحظه ای بیشتر طول نمیکشد وما دوباره به صحبتمان با جفری و باب در کا فه " موری ست" پاتق بچه های مدرسه مان ادامه میدهم. باب میگوید ایرلندیها در زبانشان نه ندارند.یعنی اگر ازشان بپرسی فلان کس خانه است؟ میگویند او خانه نیست. نمیگوند نه ، نیست . چون نه ندارند. بعد هم میگوید فرهنگشان از جایی می آید که بزرگترین مشکلات را با جوک و شوخی حل میکنند. بعد من هم میگویم ما هم از جوک و شوخی کم نمیگذاریم. هر چقدر مشکلاتمان سختتر و سنگین تر باشند ما بیشتر جوک میسازیم. بعد هم در فواید نه گفتن صحبتم گل میکند. میگویم اگر نه گفتن را یاد بگیریم کارها را راحتتر هم حل میکنیم. از مرز های توافقاتمان لذت می بریم. باب صورتش در لبخندی محو شده است. جفری به نظرش بحث جالب می آید و بعد در باره رک بودن کانادایی ها حرف میزند. بعد هم کم کم مست تر میشویم. آنقدر که دیگر بحث نمیکنیم. من دارم سوتی را که صدایش شبیه صدای جغد است از فرانسوا استادمان یاد میگیرم. او هم به من میخندد می گوید لبهایت را که روی انگشت شستت فشار میدهی خنده دار میشوی. من آنقدر مست هستم که به کارم ادامه دهم. در آن لحظه فقط می خواهم سوت جغدی یاد بگیرم. باب و جفری هم میپیوندند. ما ادامه می دهیم....و بعد دوباره حواسها پرت می شود...در دنیای فرا ملیتی کوچکمان که به اندازه کافه موری ست است دل داده ایم به موزیک و آب جو و کلکلهای آناکریستینا که دارد به کریستوف فرق گفتن جمله دوستت دارم را در اوکراینی و فرانسوی توضیح میدهد. میگیو شما فرانسوی ها اگر به یک زن بگویید دوستت دارم یعنی من برایت احترام قائلم اما ما اگر بگوییم دوستت دارم یعنی من مثل یک مرد تو را همچون یک زن دوست دارم. بعد هر کس دارد میگوید وقتی در کشورش به کسی می گوید دوستت دارم . مفهومش چیست...

. در نیمه های شب ،خودمان را به خانه یکی از سال اولی ها می رسانیم. همه چیز در یک احساس فراملیتی موج میخورد. صدای صحبتها با زبانهای مختلف در هم میپیچند به سراغ هر کسی که بروی صحبت کوتاه و خنده و سیگاری و لیوانهای شراب است که پی در پی خالی می شود.

اینگیرید کتاب مرجان ساتراپی را خوانده است. صحبتمان به جنبش زنان می رسد در ایران ، از اینکه اینگیرید از قوانین حجاب در ایران خبر دارد، حالم خوش می شود، از یک توضیح خسته کننده جسته ام. بعد هم از پیوند حقوقی بین انسانها حرف میزنیم و او هم میگوید بهای آزادی زنان ایرانی برای او که نروژی است هم پرداخته می شود. از اتحاد برای تفهیم قوانین حقوق بشری در کشورها حرف میزنیم. او میگوید آزادی زنان در نروژ نیز در گرو آزادی زنان در ایران است. این حقی است که بر گردن همه ماست. میگویم چرا؟ میگوید هر گاه که یک انسان در مقام ارزش و قدرت شایسته خود در جهان باشد همه از آن فیض میبرند

شب را با شراب و گپ و رقص ودلقک بازیهای مرسوم بچه های مدرسه تئاتر به صبح میرسانیم....

در هیاهوی صداها و نعره های بلند برای آزادی من حواسم را برای شنیدن الفاظ و صداهای گوشنواز تیز کزده ام. به یاد فیلم "اگر بهمن بیگی نبود..." ناد علی شجاعی می افتم و یک بار دیگر با دیدن و شنیدن صدای این مرد نازنین دلم می لرزد انگار که نسیمی از امید و زندگی به احوالم میرسد.انگار یک بار تمام آرزویی که برای پیشبرد آگاهی در ذهنم داشته ام. در رویایی به حقیقت رسیده نگاه میکنم و باز از یاد آوری این که کسانی بوده اند که در راه آزادی آگاهانه مبارزه کرده اند دلم قرص میشود. چگونه به دادو فریادهای بلند ، یا خون دل خوردنهای همیشگی و در سیاره نا امیدی و بیچارگی ماندن التفاتی کنم ، وقتی که مردی آرام و سراسر عشق، یک بار همه آنچه را که از مبارزه آگاهانه در دل دارم به انجام رسانیده است؟

" ولیکن ما به سبب بی سوادی هیچ گاه از قیام های خود سودی نبرده ایم و سودها را دودستی تقدیم کسانی کرده ایم که در غارت ما سهیم بوده اند. کلید مشکلات ما در لا به لای الفبا خفته است. و من اینک شما را به یک قیام جدید و مقدس دعوت میکنم. قیام برای با سواد کردن مردم ایلات. من به نام این مردم با این چشم های بی فروغ ، پوستهای پر چروک ، لباسهای ژنده ، شکم های گرسنه ، با این لبهای بی خنده و دلهای پر خون ، به نام چوپانها ، مهترها ، دروگرها، هیزم کش ها، نی زنها ، فحله ها ، بیکارها و ولگردها از شما میخواهم که به پا خیزید و روز و شب و گاه و بی گاه درس بخوانید ، درس بدهید ، درس بخوانید و درس بدهید "

قسمتی از سخنرانی محمد بهمن بیگی در دانشسرای تربیت معلم سال 1349

http://www.youtube.com/watch?v=q8NI4Oo5SU4

http://www.youtube.com/watch?v=jxSCmj1qQeo&feature=related

http://www.youtube.com/watch?v=EYALMjpZEAE&feature=related

09/01/2011

در شمارش تقویم

افکار میپیچند و میپیچند در دالانهای تو در تو و نگاه میرود و میرود در عمق افق...

سرم را که زیر بیا ندازم، نگاه در سنگفرش خیابان میماسد و افکار منقطع و بی سامان میروند...

روزها می آیند و میروند .در تو در توی روزمرگی ، در حرکتم و حال به این حرکت میمانم. احوالی هست ، در حین بودن و زنده بودن و به زندگی روزمره دل دادن و رفتن، که در وجودم، حال را معنی میکنند.

آری،

در پس لحظه های اوج و فرود زمانه ،من دراحوال خود خواهم ماند و از این بودن و هست بودن لذت خواهم برد. چرا که این، لذت است..

لحظه ای بر جای نخواهم نشست ، تا لحظه های آرام در سستی و لختی سپری نشوند. و هر لحظه بر پای خواهم خواست ، تا شوری عظیم را ، به جایی در خور آن برسانم.

زندگی مرا به بودن خویش بر پای نگاه داشته است...من چنان خواهم بود

و مرگ در آستانه هر نفسی می آید و می رود

زندگی

و زمین زیر پای من میچرخد

...

چرخیدن در جستجوی راهی که مرا را در بودن خویش همراهی کند..

.قدر به قدر، هست...

و ماندن بر روی پاها تا زمین از گرانی آنها گوهربار بماند...

..

خمودگی افکار و حزنی که جدایی از آن، ترس بر دلم انداخته بود...

چیزی جر غبار فراموشی نبود

...

روز هایی که خاکستری نبودند