16/12/2010

برای افکار زیبایت ، ای دوست

افکارو زبانت درد نکند دوست من

آن روزی که استراتژی بکن و نکن را گذاشته بودیم بینمان و داشتیم حسابی حلاجی اش میکردیم و مرتب به این نقطه مشترک میرسیدیم که این شکل برخورد بیفایده است .بعد هم میپرسیدیم پس چه عملی میتواند جای آن را بگیرد؟ بحث میکردیم و تو میگفتی اگر کسی کاری را انجام میدهد اینکه به او بگوییم این کار را نکن بیشتر از اینکه آن طرف را قانع کند مانعی میشود در وجود آن شخص که به کارش ادامه دهد.اما جای آن میشود از او پرسید "آیا دوست داری فلان کار را بکنی؟"

...ما از فرصت دوباره به آن دیگری حرف زدیم و من در اعماق وجودم به فرصت دوباره خویشتن فکر کردم

فرض کنید که در شرایط ایده الی برای تصمیم گیری نیستید .یعنی در واقع همه حالتهای معمول زندگی فرض کنید که همه تصمیماتتان بر اساس یک شناخت جهانشمول نیست. در واقع باز هم از حالتهای معمول زندگی

پس اگر زندگی در هیچ حالی به شکلی ایده ال اتفاق نمی افتد، چرا ما به حالتهای ایده ال فکر میکنیم؟

آیا این کار عبث است؟ یا اینکه ما تحمل پذیرش میزان اشتباه معمول خود را به عنوان یک انسان نداریم؟

حرکت به هر طرفی از این دو ایده به شکلی مستقیم و بدون درک زمان و حال ما را در فشاری ناخواسته قرار میدهد که روزی قدما نام آن را سرنوشت گذاشتند و خیال خودشان را راحت کردند و در همان خیالی که لحظه ای آسوده شد،تراژدی به دنیا آمد و بعد هم قهرمان تراژدی ظاهر شد.

امروز سالهاست که از زایش تراژدی میگذرد و غم و ناتوانی انسان در برابر خودش به میلیونها برابر تضریب شده است.تراژدی تنهایی ،تراژدی خشم،تراژدی سکوت،تراژدی دروغ و...و ...و

حال سوال این است که اگر ما انسانها همیشه با داستان تراژدی زندگی کرده ایم به راستی به چه دلیلی میخواهیم زنده بمانیم؟به چه دلیلی هوس رفتن به کره ماه را داریم؟برای چه به پی بردن راز اقیانوسها علاقه مندیم؟و برای چه دوست داریم حتی برای یک روز در نقطه دقیق قطب زمین قرار بگیریم؟و برای چه وقتی اورست را فتح میکنیم علاقه داریم که پرچمی از خودمان درست در قله کوه به جا بگذاریم؟

آیا حقیقت درونی ما به ضعف ما میخندد؟

آیا ما از قبول حقیقت شاد زندگی ،غمگینیم؟

آیا ما به راستی تا نهایت آن چیزی را که هستیم زندگی میکنیم؟

آیا ما به راستی پذیرای آنچه که می توانیم باشیم هستیم؟

آیا ما میتوانیم در برابر ناتوانی هایمان صبور باشیم؟

آیا میتوانیم خود را ببخشیم؟

تراژدی واقعی در کجا اتفاق می افتد؟

آیا ما میتوانیم به امید داشتن خود ایمان بیاوریم؟

آیا ما در همه احوال از مرگ میترسیم؟

...

اگر کسی در برابر سوالات ایده ال زبانش بند آمد چه چیزی او را یاری خواهد کرد؟

از حلاج وقتی که بر سر دار بود پرسیدند: عشق چیست؟

گفت امروز بینی و فردا و پس از آن

آن روز به دارش آویختند و فردایش سوزاندند و پس از آن فردا خاکسترش را به رود دادند

...

عشق به انسان با همه داستانهای تراژیک و کمیکش با همه گریه ها و خنده هایش،محبتی است که در اثر آگاهی قوام یافته است.محبتی که بودن و زنده بودن را حق هر موجود زنده ای می داند..

امروز وقتی محمد نوری زاد دست به اعتصاب غذای خشک میزند من در افکارم به مبارزانی از جنس او فکر میکنم. به مسیح به حلاج به بابی ساندز و ایمانشان به زندگی

اما چیزی در میانه هست با ارزش تر از هر درسی که ما به دیکتاتور خواهیم داد.

دیکتاتور مگر جز یک انسان دیگر است؟ دیکتاتور با همه نکبت و شرارتی که دارد میتوانست همبازیمان باشد وقتی همه هفت ساله بودیم. حتی اگر از آن جرزنهای بچه ننه هم بود باز با هم بازی میکردیم

گاهی در تکاپوی بزرگ شدن به درد فراموشی دچار میشویم و این دوستان ما هستند که ما را به آنچه که بودیم آگاه میکنند. دیکتاتورها از آنجایی که به داشتن دوست اعتمادی ندارند در تنهاییشان و در جنگ با هیولای درونشان شکست میخورند. اما اگر انسانها بدانند که در دود کردن هیولاهای یکدیگر به هوا میتوانند با یکدیگر دوست بمانند دیگر کودکیشان را فراموش نخواهند کرد

امروز من با تمام قوا دستانم را برای نوازش قلب محمد نوری زاد دراز خواهم کرد در گستره هستی و باتمام قوا به او میگویم: " محمد تو تنها نیستی و ما همه برای آزادی تو و برای شرافت انسانها مبارزه خواهیم کرد.قدر خود را بدان که امید رساترین اعتراض ماست "

دوست تو لاله

14/12/2010

در جریان شناسایی یک مرگ خوار ، قاضی مقیسه معروف به حاج ناصر


دیدید میگویند خدا در رو به تخته میزنه...

برای من یکی از لذتهای آگاهی ،شبیه اون تجربه ابوعلی سینا است که کتاب ما بعد الطبیعه رو خوند وشب و روز به مطالبش فکر کرد . دست بر قضا ،یه روز توی بازار یه کتاب پیدا کرد به اسم اسرار ما بعد الطبیعه که یهو جواب یه سری از سوالاتش رو برایش داشت.

اگه دنبال جواب سوالها بریم و به روند اتفاقها دقت کنیم تیکه های پازل خودشون از در و دیوار ظاهر میشوند.

اما این داستانی که من میخوام تعریف کنم با داستان ابو علی سینا و شوقش برای یادگیری یه علم جدید یه فرق اساسی داره و اونم آشنایی با درده... داستانش بیشتر شبیه به لایه لایه رفتن توی دل تاریکی و کشف یه سری اتفاقات به هم پیوسته است .در واقع توی این نوشته همراه من بیاید تا قدم به قدم به شناسایی یک مرگ خوار درجه یک بپردازیم

اما قبل از اینکه بریم سراغ خود طرف ، میخوام نظرم رو درباره مکانیزم برخورد یک تفکر تمامیت خواه، براتون بنویسم.

خب پس من تعریف کنم تا کاسه صبرتون لبریز نشده

این آخر هفته ، در اثر همراه شدن با یک دوست که در حال خواندن کتاب" داد بی داد" مربوط به اعترافات زندانیان سیاسی زن قبل از انقلابه که در تهران به شکل قانونی چاپ شده ، وارد گشت و گذارها و تحقیق درباره شکنجه و اعدام زندانیان سیاسی شدیم. که به نوعی یک سنت قدیمی استبدادی در کشورمون هم هست. از کسی مثل امیرکبیر و خیانتی که بهش شد و شکل مرگش بگیریم تا امروز روز خودمون وبرخوردهایی که با زندانیان سیاسی در ایران شده و میشود. که خب همیشه یه چیزای جسته و گریخته ای از کل این اتفاقات میدونستیم.حالا این چند وقت به طور جدی دنبالش رفتیم. البته من بیشتر در معرض اطلاعات قرار داشتم و خب در حال گوش دادن و خوندن مقاله هایی بودم که بهم می رسید

از میون این مقالات مقاله ای به اسم "نگاهی به اعدامهای سال 1367" نوشته یرواند آبراهامیان یکی از منابع جالب بررسی این اتفاقات بود. که من زیر این مطلب لینکش رو براتون گذاشتم.

پس از خوندن اون مقاله به نظرم رسید که اعدامهای سال 67 اعدامهای از پیش تعیین شده و با هدف کشتن قطعی آدمها برنامه ریزی و صورت گرفته...در واقع دادگاهی وجود نداشته.شبیه نقشه ایه که با یک خیانت و همدستی سازمانی به مرگ آدمها منجر میشده...درست همون احساس و بوی خیانتی که روز بعد از انتخابات سال پیش رییس جمهوری زیر دماغ ملت پیچید.

در واقع بخشی از حکومت که به دنبال سیاست حذفی ، خودش رو در مرکب قدرت حفظ میکنه در سال 67 با گسترده ترین آمار اعدام بین 3000 تا 12000 نفر از مخالفان رژیم در زندانهای کشور ،بزرگترین جنایت رو با عمل قبیح اعدام و بعد سانسور سراسری این خبر، در حق ملت میکنه. این جریان از نوع شکنجه ها تا اعدام اونها به شکلیه که آدم رو انگشت به دهان میگذاره.

اینکه چطور با برنامه ریزی و نقشه ، ابتدا کسانی که با محکومیتهای کم یا در پایان دوره محکومیتشون و در واقع به امید گرفتن حکم عفو به خاطر پایان جنگ در مقابل هیات رسیدگی یا هیا تی که چند ماه بعد به" هیات مرگ" مشهور میشه حکم اعدام میگیرند و از همون جلسه مستقیم به محل اعدام ها که به طور مخفی در زندان ها برپا شده بوده میروند و هیچ وقت دیگه به سلولشون باز نمیگردند، شروع میشه و تا اعدام بی رحمانه گروههای چپ که تمام تلاششون رو میکنند تا بتوانند راهی برای نجات خودشون در پاسخ به سوالات کذایی عقیدتی اون زمان پیدا کنند و اسمش رو میگذارند پاسخ تاکتیکی پایان می یابد.

این اعدامها به تحلیل نویسنده اون مقاله مرهمی بود برای دیکتاتوری که پایان جنگ برایش مزه پیروزی به همراه نداشت و عقده این جنگ نبرده به بهانه پاسخ به عملیات مرصاد به تصفیه حساب با جان زندانیان سیاسی آن زمان از هر تفکری منجر میشود، یعنی انسانهایی که در تمام مدت جنگ هم با توهم مرگ با موشک زندگی کردند و زنده موندند و هم به خاطر افکارشون شکنجه شدند.

و من برای اولین بار در عمقی از درک خیانت، میتونم قهر ملت رو تا روز دوم خرداد سال 1376 درک کنم...کناره گیری موسوی رو در تمام این دورانها میفهمم ...و لازم شد خاطر نشان کنم از اعضای دولت، شخص ریاست جمهوری ان زمان یعنی رهبر معظم حال کشور در اون هیات مرگ قرار داشتند.

و همینجاست که به نظر من دیکتاتوری و هیولای انتقام ،چهره مرگبار خودش رو به کسانی نشون میده که تا لحظه گرفتن حکم اعدامشون به هوای آزادی وارد اتاق هیات مرگ میشدند....و جالبه بدونیم که یکی از سوالات اون بازجویی کذایی این بود که: "آیا حاضرید برای دفاع از کشور بر روی میادین دشمن بروید؟"

...

دیروز خبرهای مربوط به اعتصاب نوری زاد را دنبال میکردیم. من این روزها مرتب در فکر هضم چگونگی کارکرد ،دستگاه دیکتاتوری هستم. با تمام قوا اطمینان دارم که این گونه اعمال نمی تواند مرتب از نسلی به نسل دیگر و به این میزان خشونت و سبوعیت انتقال پیدا کند. معتقدم که این اعمال در خود دستگاه حکومتی با مخفی نگه داشتن مهره های سیاه کنترل میشود و به یاد موسوی و صحبت باز کردن سگها می افتم.

...

قاضی مقیسه که امروز پرونده نوری زاد را در دست دارد، دادیار زندان قصر و بازجوی بیرحم اعدامهای 67 در زندان قصر است.که به حاج ناصرنیز معروف بوده است. او شخصا زندانیها را برای دادگاه کذایی انتخاب میکرد و برای کشتن آنها به قاضی اصرار میورزید و در دارزدن آنها شیرینی خامه ای بین رفقای پاسدارش پخش میکرد.

ماشینهای اعدام و هیات مرگ سابق، امروز در جریان پرونده های بزرگترین مخالفین عملکرد نظام بالا و پایین میروند. و در همین اسنا بود که به افکارم خطور کرد که اعتصاب غذای نوری زاد نه فقط به نشانه اعتراض به این بی داد است ، بلکه در واقع نشانه ایست برای همراهانش یا بهتر بگویم مردم در جرگه مردم که نمی توانند چنین دیوانگی را به مخیله خود هم راه بدهند.

... که گرگها دندانهایشان را تیز میکنند

اعتصاب نوری زاد به نشانه صدای بلند زنگ خطری است که در سال 67 بر اثر سانسور بی حد وحصر رژیم و شوکه شدن خود زندانیان بی گناه آن زمان هیچ گاه به گوش ملت نرسید.

اعتصاب نوری زاد فقط یک حرکت نمادین برای آزادی نیست،انتقال احساس خطر بزرگی است که آدمهای معمولی با پدیده درنده خویی دارند و حال اگر نگاه کنیم میبینیم که احمدی نژاد چطور نقطه داغ خبرها را با ملیجک بازی کثیف خود به سمت برکناری متکی میدزدد.

اگر حیوان خبیث و احمقی باشید ،کثافتکاریتان را در مقابل چشم دیگران میکنید.ولی اگر خیلی خبیث باشید سعی میکنید هیچ تصویری از خود باقی نگذارید و در نهانتان با سبوعیت خود لذتی خونبار ببرید.

قاضی مقیسه کسی است که حتی یک عکس هم از او در اینترنت یافت نمی شود. قاضی مقیسه یا حاج ناصر یا ناصریان یا آن شکنجه گر مست از دیدن به دار آویختن آدمها در تهران زیست میکند و از مقام دادیاری آن زمان به مقام قضاوت رسیده است و امروز پرونده نوری زاد را در دست دارد

وقتی از میزان بالای این درنده خویی دهانم خشک شد ، با تمام قوا احساس کردم که در جنگ با هیولا هر نوری به چهره زشت این اشخاص امری لازم است

این مرگ خواران را بشناسیم

صدای حق بلند است و خدا بزرگ است

درس عاشورای 1388

http://massacreiniran.com/per/history/abrahamian.htm

http://news.gooya.eu/politics/archives/2010/05/105375.php

http://nurizad.net/?p=1576