پناهی آزاد شد...سالها بعد انگار...پیرتر شده...با ریشهای سفیدک زده...تکیده...با نگاهی امیدوار به لنز دوربین...خزعبلات ضرقامی را میخوانم...با خودم میگویم..تابینمسشابامنشسابشنستررسذرتسرنعسا....
هیچ
استراتژی حماقت
استراتژی خیره سری
در یادم می آید
ما روزی دوباره کبو...
نمی آید بر زبانم...
ما روزی دوباره کلاغهای سیاه را در آسمان آزاد و رها میبینیم تا غار غار کنند
شب زنده است
نه برای تو چکمه هایت به خون آغشته
نه دزدی بی شرم
نه قاتلی بی رحم
نه زینده ای نا اهل
تهوع
استفراغ
و...
دیگر فقط زندگی
No comments:
Post a Comment