باید حدسشو می زدم که بالاخره یه روزی از این روزها ازراه میرسه. مهم تر از اون اینه که فرقی نمیکنه که این روز چه روزی باشه . چون هر وقتی که بیاد با همه وجود احساسش میکنم. چون نمیشه انکار کرد. وقتی خودش رو نشون میده. میاد و از همه سوراخ سنبه های وجودت خودش رو میریزه توی تو. اون وقت دیگه نباید وا داد. اون وقت باید موند و هر کاری که میشه برای نگه داشتنش کرد. اون وقت باید دریا شد و پذیرفت . جنگل شد و رشد کرد. کوه شد و استقامت ورزید. کویر شد و طاقت آورد. دشت شد و وسیع بود . بعدش هم می شه نشست و با خیال راحت به غروب رنگی خورشید خیره شد و آرامش یافت.
آره اون میتونه هر چیزی باشه. اما جالبیش اینه که نگاه میکنی ومی بینی وقتی صبح از خواب پا میشی لذت بخش ترین کار اینه که بری توی دستشویی و مفصل تخلیه کنییش. اون موقع حتی نگاه کردن به اون تیکه وجود قهوه ای بدبو که ازت خارج شده و با صدای سیفون قاطی آب روان میشه و میره و به فاضلاب میپیونده چیز قشنگی میشه. اون موقع حتی میتونی چند لحظه وایسی و ببینی که هر روز احتیاج داری اون رو از بدنت خارج کنی.
یه موقعی توی کودکی ات که شایدم درست یادت نباشه کی، یاد گرفتی که اون رو از بدنت خارج کنی و یه روزی میرسه که با خیال راحت میپذیریش بدون هیچ ناراحتی و عذاب و رنجی...بدون هیچ دعوا و زدو خورد و خشمی..فقط میپذیریش .
بعدش دیگه یه طور دیگه میشه...بعدش میتونی بری سراغ چیزهایی که دوست داری و میخوای انجامشون بدی. بعدش اون احساس سبکی و رهایی رو با هیچی نمی خوای عوض کنی. میشی شاه خودت. به وجود خودت توی این دنیا افتخار میکنی و هیچ چیزی نمیتونه این رو انکار کنه.
اون روز اگه رفتی توی خیابون و نگاه آدمها به نظرت متفاوت اومد میتونی با اطمینان لبخندت رو روی لبات نگه داری. چیزی برای از دست دادن نداری. دیگه اون وقت فکر نمی کنی که چطوری مرگ میاد سراغت یا چه چیزی میخواد بترسونتت. نه! اون روز دیگه لولویی نیست که ازش بترسی. ترسهایت رو میاری میشونی بغل دست خودت باهاشون دوست میشی و حرف میزنی. بعد از همه اون لحظه ها یه سری داستان حسابی میسازی که تا ابد خوشگل وناز برایت طنازی کنند.
حسابی غافل گیر میشی وقتی می فهمی همه اش راست بود. همه همه همه اش...خوشحال میشی از اینکه موندی و ساختی...
نگاهت رو میزنی به افق و یاد یه لحظه بی نظیر می افتی و توی دلت شاد میشی...
یه خورشید دیوانه هست که همیشه خدا ، صبحها با اشعه های نرمش از خواب بیدارت میکنه...
بچه همسایه اس که داره داد میزنه ...مامان...من کارم تموم شد...بیاااااا
صدای در در زمین آسفالت سوراخ کن میاد و تو با خودت میگی برای چی هشت صبح باید خیابون رو قلوه کن کرد...
اما بازم بلند میشی...تختت میخواد تو تو رخت خواب بمونی...اما تو به خاطر همه اون چیزایی که میخوای داشته باشی...باهاش خدافظی میکنی و میگی شب بازم میام و تویت میخوابم...
موهایت تو هوا لوله لوله شدن و تو از این اتفاق خوشت میاد...
آره،اون حتی وقتی که شب خواب بودی...داشت موهایت رو واسه فردا صبح درست میکرد.
No comments:
Post a Comment