تمام حرف های من در آوردی و دهن پر کن که به نظر جمله های قوی و دلنشینی می آیند را می توانیم مثل کسانی که نمی دانند در این دنیا چه کار میکنند ببلعیم و بعد هم با خودمان احساس کنیم که خب اکنون چیزی می دانم. اما دانستن به صرف بلغور کردن جملات دهن پرکن و به ظاهر فرهیخته اتفاق نمی افتد . بلکه دانستن اتفاقا بر عکس با برخوردهای ساده و گاه گذری است که اگر خوب گوش و هواسمان راجمع کنیم اتفاق می افتد.
وضعیتی که بعد از دانستن راستین اتفاق می افتد این است که لحظه ای حتی احتیاج نداریم که به آن مساله دیگر فکر کنیم. بیشتر احساس سبک بالی و رهایی خواهیم کرد و شاید دلمان بخواهد به کنار پنجره برویم و مناظر بیرون راتماشا کنیم یا اینکه با دوستی تماس بگیریم و درباره اتفاقات روزمره با او صحبت کنیم و یا بنشیم به سر کار خودمان و کاری را که ماهها میخواستیم به پایان برسانیم تمام کنیم.
امروز با جمله ای در استتوسی برخورد کردم که حرف از کشتن دیکتاتور درون میزد.من بنا به لذت شخصی خودم آن جمله بی معنی را لایک زدم. گاه حتی می شود بی معنی بودن چیزها را دوست داشت. به هر حال با اینکه می دانستم کشتن خودش دیکتاتوری است از آنجا که احساساتم تیر می کشیدند و قلبم در آینده می تپید ، در آن لحظه به آن جمله عشق ورزیدم. لحظه هایی هست که می شود به نا آگاهی نخندید می شود فقط به آن لحظه عشق ورزید. در آن لحظه است که دیگر مضحک بودن یا دیکتاتور بودن معنی خاصی ندارد. کشتن دیکتاتور درون هم درست مثل کشتن هر چیز دیگری یک بم بست احمقانه در گره گشایی مسائل است اما می تواند در فرای یک صحبت ایده آلیستی بی معنی پوچ و مسخره و گاه حتی قهرمانانه و دلنشین باشد.
در راه چنین جمله احمقانه ای هم قدم گذاشتن و به این هدف حرکت کردن حتما می تواند خیلی بامزه باشد برای اینکه درست مثل این است که تشنه و گرسنه به دنبال سرابی از این در به آن در بزنی و خب این صحنه لحظه ای که بفهمی همه آن سرابی بیش نبوده است قاعدتا می تواند خنده زیادی را تولید کند و البته خب اگر آمادگیش را نداشته باشی یا اگر به اندازه کافی سرگردان و خسته نشده باشی به گریه و زاری هم بیا نجامد.
راستی چقدر لحظه های بی معنی زیادند. لحظه هایی که آدمها خودشان را پوچ و بی معنی میکنند. البته هر کسی می تواند دلایل شخصی خودش را داشته باشد اما خدا به او رحم کند که آن دلایل اش قانع کننده و کافی باشد. به هر حال آدم می تواند هر لحظه اشتباه کند و بهترین کار این است که بر اشتباه خود اصرار نکند چون آن موقع است که جملات پوچ و بی معنی مثل نقل ونبات از فکرش خارج می شوند.البته این هم مهم است که خودش را دوست داشته باشد.وگرنه به هر حال تجربه سختی برایش خواهد شد.
No comments:
Post a Comment