این روزها در خاطرات دبیرستان غوطه ورم. نگران ثمینم و مرتب به احوالاتش فکر میکنم. با ژاله و شبنم صحبت کردم و سر حالم. اما ثمین از فکرم بیرون نمی رود. ثمین نازنین! تو کجایی؟ در تهران قاطی مامورهای معذور و دیوانگان جیره خوار عمویت را به خاک سپردی . هاله را به خاک سپردی. مثل کوه همیشه قوی و مثبت. دلم برایت پر میکشد.
روزهای خاطرات خوشمان را در مدرسه مرور میکردم و یاد خاطراتت از عمو و پدر بزرگت افتادم. یادت هست داشتی از آن عکس عمویت حرف میزدی که یکی از بی نهایت بارهایی که برای بردنش به زندان آمده بودند، گرفته شده بود. نیم خیز قبل از آنکه پایشان به اتاقش برسد آماده بود برای رفتن. بی هیچ حکمی . بی هیچ دادگاهی فقط به سبب آنکه عزت الله سحابی بود. میگفتی که از پشت میز مطالعه بلند شده بود و گفته بود : خیلی خوب اومدم. بازم دفتر خواستنمون!
یادم می آید هر بار عمویت برای کاندیداتوری در انتخابات ثبت نام میکرد و میگفتی همیشه جلوی شرط التزام به ولایت فقیه آری یا نه را با نه پر میکند. یادم می آید لبخندهای پیروزی را که از آن رد صلاحیت بی معنی میزدیم.
یادم می آید در انتخابات دوم خرداد خاتمی انتخابمان بود و چقدر خوشحال بودیم که میخواستیم رای بدهیم. یادم می آید مقاله نــــــــه بزرگ! چند روز بعد پیروزی خاتمی در انتخابات ، در مجله ایران فردا نوشته عزت الله سحابی . راستی عجب مجله ای بود. هر بار که به چاپ میرسید سر تا تهش را یک باره میخواندم. خوراک ذهنم بود و کیفش را می بردم.
یادم می آید خاطرات از پدر بزرگت در مجلس. آن باری که یکی از این فاطمه رجبی ها رفته بود پشت تریبون مجلس و به نهضت آزادی ها فحاشی کرده بود و عین الله سحابی هم خونسرد برگشته بود و گفته بود : کسی که به ما نریده بود کلاغ کون دریده بود!
چه احساس خوشی است وقتی حق یک بی همه چیز بی وجود را با یک جمله تمیز کف دستش میگذارند. با خودم میگفتم کاش این ابله هان تاریخ میدانستند که از فحش چگونه می شود در کلام استفاده کرد. نا آگاهی درد بدیست ، نا آگاهی آدم را ناجور و ناخوانا و بی معنی میکند. نا آگاهی محصولش فاطمه رجبی ها و مشایی ها و احمدی نژاد ها و خامنه ای ها و ده نمکی ها و ضرقامی ها و حاج بخشی هاست.
نا آگاهی محصولش انسانهای بی مسئولیت و بی عشق و بیمار است.
محصولش بی هنری و لجاجت و وقاحت و وحشیگری است.
محصولش نادانی و حماقت و بی مایگی است.
یادم می آید خانم حائری زاده مدیرمان را که یک بار به خاطر بلبشویی که سر انتخابات در مدرسه راه افتاد. ایستاندمان در حیاط و گفت : این انتخابات و رقابت نیست که چیزی را در شما تغییر میدهد. این مسئولیت پذیری شماست که میتواند سرنوشتتان را تغییر دهد.
ثمین عزیزم
هر کجا که هستی ، چون کوه قوی باش که دوستانت در پشت آن نیمکتهای چوبی پیمانشان را با دوستشان فراموش نکرده اند.
میبوسمت به اشک
خیلی قشنگ بود. واقعا خاطرات که الان فقط به داد آدم میرسه با اینهمه بی عدالتی ها.
ReplyDeleteشراره