یادم می آید روز دوم خرداد هفتاد و شش بود که با مادر بزرگم طبق عادت رادیو گوش کردنش خبر را شنیدیم. من و مامانی دوتایی از ذوق به هوا می پریدیم و خوشحال و شاد فریاد زدیم : مااااا بردیـــــــــم! من می رقصیدم ، بشکن می زنم و قاه قاه میخندیدم. مامانی هم میگفت : دیدی لاله خانم بالاخره ما بردیم :)
میداش شهرک غرب شلوغ پلوغ بود. برق شادی در نگاه ها رد و بدل میشد. ارتش بیست میلیونی یکدیگر را در خیابان کشف میکردند.
یادم می آید شب قبلش تا نیمه های شب با یک پوستر خاتمی در دست خیابان ها و کوچه های شهرک را گز میکردم و به هر کسی که می رسیدم میگفتم : رای ما خاتمی!
چهره ها گشاده میشد و لبخندهای بزرگ روی لب ها می نشست و گاه هم تشویق میشدم : باریک الله ! دمت گرم! فقط خاتمی!
دوم خرداد رویای جشن پیروزی دبیرستانی من بود.
روزی که ناظم ها و معلم ها و مدیر مدرسه با من در یک سنگر بودند و این احساس یکی شدن با کسانیکه بیشتر اوقات انتقاداتشان را میشنیدم بسیار لذت خوشی بود.
...
امروز پس از گذشت آن سالها همچنان آن پیوند عجیب دلم و ایمانم را به آن رای نخست به زیستن صلح آمیز محکم نگاه داشته است. روزی که تراژدی با اراده یک ملت به قدرتی پوچ بدل شد .
خرداد 88
تجربه ترس یک دیکتاتور:
از آن روزی که رایمان را دزدیدی و تا امروز که بر پوچی خود صحه میگذاری ، هیچگاه لحظه ای از آن اراده جمعی نا امید نشده ایم چرا که ما به واسطه نیروی صلح جوی درونیمان ، به سبب لبخندهایی که از وجودمان تراوش میکرد ، به سبب تقسیم لذت پیروزی ، ایمان به زندگی راحت و عقلانی در جامعه ای شاد و اهل رقابت و شوخی به آن رای رسیده بودیم.ـ
ما میخواستیم بسازیم
حتی با تو
دیکتاتورهمیشه درتوهم و ترس و وحشت عزیز!
امروز با آنکه در کشورم خونها ریخته شد
با آنکه خشونت از لا به لای بدن های خفته و بی حس به ما چنگ زد
با آنکه اشک صورتها یمان را شست
او همیشه با ما بود
و ما همچنان
با نیروی صلح جویی ، زندگی را در مینوردیم
در فضای گفتگوی نگاه های انسانی
اراده یک ملتیم
ما بیشماریم
لاله تو رو بیشتر از هرچیزی به خاطر پر امید بودن و شادمانه به آینده نگاه کردنت به یاد دارم.. چه خوب که هنوزم همینطوری و چه خوب که هنوز هم میتونم وایب مثبت ازت بگیرم :)
ReplyDelete