16/05/2011

به امید روزی که ما به هم برسیم

چند روز پیش گزارش ویدئویی در بی بی سی پخش شد ، درباره دوران حصر خانم آنگ سان سوچی که پانزده سال از بیست و یک سال فعالیت آزادیخواهی اش در برمه را شامل میشد. راستش بعد از دیدن ویدئو و شنیدن حرف های او تصورات زیادی در ذهنم شکل گرفت. به طور طبع به میرحسین موسوی و زهرا رهنورد به کروبی و همسرش فکر کردم. با خودم گفتم : یعنی اونا الان دارن چه کار میکنن؟ طبق گفته های خانم آنگ با خودم تصور کردم که شاید میرحسین دارد نقاشی میکند و شاید زهرا رهنورد دارد کتاب های باقی مانده در خانه اش را آرام آرام ورق میزند. شاید مهدی کروبی در حال چانه زنی با زندان بانهایش است که بگذارند سری به حیاط خانه اش بزند . شاید هم نشسته اند با هم صحبت میکنند و تصور میکنند که بیرون از خانه شان اوضاع چطور است. شاید نگرانی برای دیدار فرزندانشان برایشان یک احساس درونی پایدار شده است. شاید دلشان برای مادرشان، پدرشان ،خواهرشان یا برادرشان تنگ شده . بعد با خود تصور کردم. یعنی آنجا تنها هستند یا همیشه زندانبانهایشان آنجا حظور دارند. یعنی زندان بانها تا امروز سبز نشده اند؟؟ شاید زود به زود عوضشان میکنند تا نگاه مهربان میرحسین یا لبخند زهرا رهنورد یا شوخی های کروبی تاثیری رویشان نگذارد.

راستی چقدر عجیب است چند سال بعد اگر زندان بانی بخواهد خاطراتش را با آنها چاپ و منتشر کند.

" من زندان بان آنها بودم"

داشتم فکر میکردم این کمدی تلخ را چه کسی میتواند قلم بزند. راستی برای چه آنها به حصر رفتند؟ دوست دارم اصل قضیه را بدانم.

در تمام این مدت که جنبش در جنبش بود.بخشی از مغزم این طور کار میکرد که خودم را جای دیکتاتور بگذارم و ببینم بعدش چه میکند. سخت ترین کار دنیا بود.هر بار که در عذابش می افتادم بالاخره در صحبتی با دوستی یا کامنتی در فیس بوک زبانم به ناسزا میرسید و البته هیچ شکی ندارم که در تمام آن لحظات میدانستم که اگر این را نگویم عذابش تمام نمی شود.

با خودم تصور میکنم واقعا چقدر دیکتاتور بودن حماقت میخواهد . انگار در دریای طوفانی تک و تنها میخواهی بدون هیچ نشانی از امید و زندگی بدون آنکه دلت برای کسی تنگ شود یا آنکه بدانی چیزی هست در پس این امواج پر تلاطم دریا در ساحل آرام که تو به خاطرش شنا خواهی کرد، دست و پا بزنی. انگار هر بار که در اثر موجی در آب غوطه میخوری صدای نفس نفس زدنت و شوری دریا را به تمامی حس میکنی و باز هم میترسی. و نمی توانی ساحل را ببینی چون چشمهایت شور شده اند. هر لحظه که مرگ می آید و می رود تو از آن بیشتر می ترسی و انگار او حاکم نبض توست .

نه شوری نه شعوری و نه زندگی

خانم آنگ در صحبتهایش گفت که بیشتر از هر زمانی در زندگیش در زندان خانگی اش آموخته است و در پایان صحبت هایش گفت ما همه از یک خانواده ایم.

و من با خود تصور میکنم. چه تصویر زیبایی است حتی موقعی که در دریای طوفانی گرفتار شده ای تصور اینکه مادرت ، پدرت ، خواهرت یا برادرت ...دوستانت در ساحل نام تو را آواز کنند و تو به نوای آن آواز بر موج ها شنا کنی و در آغوششان گرم بگیری.

به امید روزی که ما به هم برسیم

No comments:

Post a Comment