20/02/2011

برادر جان!ـ

صدای مرا می شنوی هم کلاسی؟

من از دور دستها نه

من از فاصله های دور نه

من

در زمزه باد می آیم...

صدای تپش قلب شهر را می شنوی؟

امروز مردم شهر به هوای تو به خیابان ها آمدند

آغشته به اشک و لبخند

و فریادهایی از ته گلو

...

برای روزهایی که تو در کنار ما بودی

در کنار همکلاسی هایت

در حیاط دانشگاه

نشسته بر روی صندلی های سلف

با سیگارهای در دست

با چای بعد از کلاسهای پر ماجرا

با بچه ها

...

میدانی

دیگر روزها روزهای دیروز نیستند

و دیگر دانشگاه دانشگاه دیروز نیست

...

اما نه

من نمی خواهم مویه کنم

خوشا به پروازت

در آسمان بی کران

و خوشا به خاکی که در آن آرمیده ای

برادر جان!

اسوده بخواب

در لالایی باد

No comments:

Post a Comment