20/02/2011

می دانی؟

من لحظه به لحظه متولد شده ام...

و تو نمی دانی که این درد نا خواسته چه لذت عجیبی دارد...

پوست می اندازم...

پو ست میترکانم...

و تو نمی دانی...

نمی دانی چگونه مرا به نگهداری از لبخندم وادار کرده ای...

و تو نمی دانی که چگونه مرا در خاک نمی توانی بگنجانی...

...

می دانی؟

من بی اندازه عاشق شده ام

...

میدانی بی اندازه یعنی چه؟

نه نمی دانی

نمی دانی...

و تو نمی دانی که من هماغوش مرگ خوانده ام

و تو نمی دانی که من از کوه رسته ام

و نمی دانی که با دریا نواخته ام

و در باد وزیده ام

و نمی دانی که من

از ته گلو فریاد زده ام

و نمی دانی

که دستهایم را برای خویش بالا برده ام

و لذت بودن را چشیده ام

و تو نمی دانی که عشق ...

نه باور نمیکنم

تو هیچ وقت ندانستی

تو هیچ گاه نخوانده ای

تو هیچ بار ندیده ای

تو هیچ بویی نبرده ای

تو طعم آن را نمی دانی

تو غریب

تو مبهم و گنگ و خسته ای

و من از پایان شب میگویم

No comments:

Post a Comment