12/02/2011

عاشقانه رفاقت ورزیدن...یا خداحافظ ذیکتاتور


دراطراف باستیل به سمت ورودی مترو میروم. موبایل زنگ میخورد ،. پیدایش که میکنم به صفحه نگاه میکنم .هستی !

-الو هستو

-لالو چطوری؟ چطور شد تست؟

-دادم دیگه ولی یه کم استرس دارم

- حالا بذار بهت یه خبر خوش بدهم

- چی بگو؟

- مبارک استعفا داد

_چی؟

-مبارک...مبارک استعفا داد

- وااااای جدی! هاهاهاهااااا...خدای من مصریا ترکوندن ...

- حالا بیست و دو بهمن رو بگو افتاده روی بیست و دو بهمن ما!

-وااای آره اونو چی کارش کنیم...؟

....

تلفن را با کمی درد و دل دیگر با هستی تمام میکنم. نمی دانم چه بلایی به سرم آمده اما کلافه شده ام. تلفن را برمیدارم و زنگ میزنم به جفری!

- جفری کجایی؟

- من امشب تو بار کار میکنم

- من دارم میام اونجا

- بیا لاله من اینجام

سوار مترو میشوم. مینیشم روی یکی از صندلی های همان نزدیک در. دارم از فرط قلیان احساسات خفه می شوم. اشکم سرازیر شده است. اما من بی حرکت نشسته ام. اشکم میریزد روی آستین پالتو ام!

سه تا خانم روبرویم نشسته اند. یکیشان مرا نگاه میکند و لبخند مهربانی میزند. من سرم را پایین می اندازم. اشک دیگر امان نمی دهد.

خودم را به خیابان فوبوق سن دونی رسانده ام. جایی که همه جور آدم از کل این دنیای خاکی میتوانی در آن پیدا کنی! و البته من به سمت بار پاتوق بچه های مدرسه میروم. درهمان حال تلفن را بر میدارم و به مروارید زنگ میزنم. ایمان دارم که تنها کسی که توی این هیری ویری میتواند مغزم را نظم بدهد مروارید است. و البته مروارید این کار را با مهارت انجام میدهد.

میگویم: مروارید دارم از حسادت خفه میشوم هجده روزه چپه اش کردند ما یک سال توی خیابون بودیم این مادرفلان تکون هم نخورده!

مروارید هزار و یک دلیل از تفاوتهایمان را بر میشمرد . من حالم کمی بهتر شده تلفن را قطع میکنم.

چند قدم که بر میدارم. درد عجیبی که از جناق سینه شروع می شود در حال چرخ زدن به بقیه بدنم سرایت میکند. می خواستم امروز سیگار را ترک کنم. چون سیگارهای بهمنم تمام شد. اما میبینم که دارم میمیرم که یک سیگار بکشم.

از مغازه سیگار فروشی بیرون میا یم سیگار لاکی استرایک را در دست دارم. با خودم فکر میکنم. سیگار جان لنون هم لاکی استرایک بود.

در ورودی بار چند تا از سال دومی ها و یکی شان که من ازش خوشم می آید ایستاده اند. اما من توان نگاه کردن به شادی دیگران و تیک و تاک را ندارم. استادان هم که در کنار دیگرند برایم اهمیت ندارند. حتی نمی توانم بروم و از اون سلامهای لوس مخصوص شاگردها تحویلشان دهم. برای همین مستقیم به سمت بار میروم. جفری مثل همیشه شاد و مثبت پشت بار ایستاده است.

- - سلا م جِف !

صورتم را که میبیند درنگ نمیکند

- - بیا بریم بیرون سیگار بکشیم. من وقت استراحتمه

میرویم بیرون. جفری میگوید: خب حالا سعی کن با آرامش برایم بگی چی شده؟

من شروع میکنم به تعریف میگویم: میدانی حسنی مبارک استعفا داد؟

جفری خوشحال می شود و میگوید: ا آره راستی چقدر باحال بود!

من میگویم: جف! من دارم از حسادت خفه می شوم. درد فیزیکی دارم. از عصبانیت و حسادت دارم میمیرم.

بعد دوباره اشکهایم سرازیر میشود.

میگویم: خدایا باورم نمی شود ؟ چرا همه چی توی من داره گره میخوره؟

جفری میگوید: لاله ببین اصن توی این دنیا الان به من بگی مصر من میگویم...ا آخی اره مصر گوگولیا! اما وقتی میگن ایران ما همه جفت میکنیم.ایران یعنی یک جایی که وقتی اسمش می آید همه کمی مکث میکنند. ایران یعنی یک جای بسیار مهم. ایران یعنی مادر. یک جای حساس. نه فقط گوگولی مگولی ایران! میفهمی چی میگم؟

من حرفی برای زدن ندارم. جفری همه چیز را گذاشته در کاسه ام. درد حسادت کمتر شده است. اما انگار که زخم خورده باشم جناق سینه ام ذوق ذوق میکند.

میگویم: مرسی جف...داشتم خفه میشدم...ممنونم

می گوید: همه چی درست میشه...بیا برای مصری ها خوشحال باشیم...

میگویم: آره من براشون خوشحالم...برای هر کشوری که از دست دیکتاتورش خلاص بشه خوشحال میشم.

بعد باز درد کمتر می شود

جفری میرود پشت بار که به کارش ادامه دهد. من می نشینم با یک آب جو در بار! و کم کم مینوشم. احساس میکنم یک کوه روی شانه هایم سنگینی میکند. اما این سنگینی شانه ها با درد جناق سینه در کشاکشند. و من کم کم احساسم تغییر میکند. و کم کم دوباره چشمهایم میبیند.گوشهایم میشنود . دارم موهایم را نوازش میکنم. و حالم بهتر میشود. از طرف دیگر همکلاسی هایم پیدایشان میشود. من هم میروم از همان لبخندها تحویل معلم ها میدهم. حتی به یکیشان که همیشه پدرم را سر سال اول در می آورد می گویم: دلم برایتان تنگ شده بود. برای اینکه دلم برای سخت گیری ها و بی رحمی های حساب شده اش تنگ شده است. درست مثل اینکه آهن باشی و به دست یک آهنگر ماهر بیفتی که هرچند محکم بر آهن میزند میداند که چگونه نباید خوردش کند. ساعتی نگذشته نشسته ام با سه تا از پسرهای کلاسمان هلف هلف پلو و مرغ کاری هندی می خورم. هیچ کس با کسی حرف نمی زند. اما بعد اینکه شکممان سیر می شود همه داریم لبخند میزنیم.

من می روم دست شویی و دوباره ماتیک قرمز را به راه میکنم. درد از جناق سینه رفته است. به کریستوف استاد آکروباسی و گولی ترین موجودی که تا حالا دیده ام میگویم: کریستوف وقتی هوا سرد است. نباید زیاد به لرزیدن ادامه داد چون آدم بیشتر سردش میشود.

کریستوف بر میگردد به کایلینگ با آن چشمان آگاه و دندانهای خرگوشی اش میگوید: بله بله این یک حقیقته که وقتی سردته نباید زیاد به لرزیدن ادامه بدی! و بعد برمیگردد یه نگاهی تحویل من میدهد.

من بلند میخندم. میگویم: اره اره اره

میروم داخل بار به جفری میگویم : جفری من رفتم...ممنونم به خاطر همه چیز

میگوید: چیزی نبود لاله

میگویم: همه امروز ارزشش به همین پنج دقیقه صحبت با تو بود!

بعد میروم..به سمت مترو...بلند میگویم خداحافظ بچه ها!

و بعد یک دفعه جمعیتی بلند فریاد میزند خداحافظ لاله...تا سه شنبه...

من سبک بال میروم. چیزی برای از دست دادن وجود ندارد. وقتی که دنیا را بزرگ به اندازه انسانهای روی زمین گسترده بیابی. آنوقت تو هم یکی هستی در میان بقیه. و همیشه میتوانی نگاه دوست را بیابی حتی در میان بلبشو و شلوغی و اضطراب!

من دیگر به دیکتاتور نمی اندیشم...

دیکتاتور در من و زندگی ام به اندازه یک صحبت بسیار کوتاه دوستانه با جفری که از شهری کوچک در کانادا با چشمانش به من امید می دهد مثل یک حباب می ترکد.جفری می آید و ظرف پنج دقیقه مرا به یاد خودم می اندازد. بدون آنکه بخواهد وجود خودش را به من ثابت کند. من در این میان با خودم میگویم:

امید بزرگتر از آن است که وصف شود...

No comments:

Post a Comment