کلاس دوم دبستان بودم . در میانه امتحانات ثلث سوّم بود که امام به ملکوت اعلی پیوست. یادم می آید آن روز صبح ساعت پنج صبح از سر و صدااز خواب بلند شدم. مادرم کنار رادیو آشپزخانه نشسته بود. دیدم چشمانش قرمز شده. گفتم : مامان داری گریه میکنی؟ مامانم گفت: آره لاله مثکه خمینی مرده. گفتم: چرا گریه میکنی؟ گفت: از بس این یارو گویندهه گریه کرد. منم گریه ام گرفت. بعد خندید و گفت: ولی مرد جدا...راحت شدیم! من گفتم: خب حالا من باید برم مدرسه؟ گفت: مگه امتحان نداری؟ حالا پاشو برو. به احتمال زیاد تعظیل میکنن ولی هنوز نگفتن تعطیله. من هم آه کشیدم. با خودم گفتم. کاش مامان میگفت : نرو ها !
آن روز مادرم با من راهی مدرسه شد. آخر من همیشه خودم به مدرسه میرفتم. گفت: بیا من باهات میام اگه دیدیم تعطیله بیا با من داروخانه!
خلاصه به راه شدیم.در راه که پیاده می رفتیم. از بالای پل حافظ عده ای سیاه پوش می آمدند. مادرم گفت: اوه اوه دارن میان! وحشی ها دارن میان!
من هم نگاهم به آنها بود که جمعیتشان کم کم زیاد میشد. بعد هم داد میزدند و فریاد میکردند و خودشان را به زمین می انداختند. یک عده شان هم سر عابران معمولی که تماشایشان میکردند فریاد میزدند. آن عابران معمولی سریع از میانشان میگریختند. که زیر دست و پای له نشوند. با خشم ما را نگاه میکردند. انگار که ما امام را کشته بودیم. مادرم میگفت: نگاه کن مثل مور و ملخ دارن میان. بعد زیر لب میگفت: وحشیا...ایشالله از گریه بمیرین!
من از هیبت و رفتارشان ترسیده بودم. هر کدامشان که به من نگاهش می افتاد فکر میکردم میخواهد مرا بزند. در هر صورت ما از آن مخمصه گریختیم و رفتیم. امتحان دیکته هم تعطیل شد و من با مادرم به داروخانه رفتم. و خب آنجا بیشتر کارکنان خوشحال بودند جز یک نفر که مادرم میگفت: لاله زیاد به این نزدیک نشو! این حزب اللهیه، امروز اعصاب نداره!
میشنیدم که گاهی با او هم شوخی میکردند. اما او خیلی ناراحت و عصبی بود. چیزی نمیگفت. فقط گاهی زیر لب میگفت: گناه داره!
یادم می اید که یک روز مادرم تعریف کرد، که بچه های داروخانه در چایی همان فرد مذکور مورچه ریخته بودند و طفلک بیچاره تمام روز راهی دستشویی بوده است و خلاصه آن روز تا به سمت دستشویی میشده بقیه داشتند بلند بلند میخندیدند. مادر من هم میگفت: من هی میگفتم ، بچه ها از این کارها نکنین. گناه داره طفلکی!...بعد هم میخندید!
آها داشتم تعریف میکردم. فردای آن روز ما برای امتحان دادن رفتیم. یادم هست که یکی از معلمها آمد و قبل از شروع امتحان دیکته برایمان متنی را خواند. ابتدا رحلت جانگداز رهبر انقلاب ، امام خمینی قدس سره را به ما تسلیت گفت و بعد هم گفت : بچه ها اما خوشحال باشید زیرا امام زنده است. همانطور که شهیدان زنده اند و امروز در محضر خدا در کنار پیامبر بزرگ اسلام هستند. بعد هم با لبخندی که بیشتر ترسناک بود تا یک لبخند معمولی به ما گفت : بنویسیــــــــــــــــــد...
روزی امام...
No comments:
Post a Comment