ساعت شش و ربع کمه ، بیرون در لابی وایسادم تا سرویس مدرسه بیاد. اون موقع روز حتی دربونها و نگهبانهای ساختمون هم در خواب نازند و من اون جا تو هوای گرگ و میش و نسیم اول صبح در حالی که مرتب خودم رو منقبض میکنم تا از لرز جلوگیری کنم با خودم فکر میکنم .خورشید کی در میاد تا یه نمه هوا گرمتر بشه...صدای بوق سرویس از خواب میپروندم...تازه میفهمم چشمام اصن بسته بوده...از جام می جهم و میپرم توی سرویس. هوای گرم و خفه توی سرویس رو با اینکه یه جور بوی گندی هم میده به سرمای هر چند ملس صبحگاهی ترجیح میدم و هیچ سراغ پنجره باز کردن نمیرم و به اجساد چند نفری که قبل از من سوار سرویس شدن نگاه میندازم. رعنا اون ته سرویس نشسته کز کرده و مچاله شده تو خودش و کاپشن گنده سبزشم انداخته رو خودش اون زیر داره تقریبا خورخور میکنه.با خودم میگم برم بچپم همون بقل مقلا تا به خواب شیرین سرویس بپیوندم. به آناهید و گلاره سلام میکنم و میرم میچپم کنار رعنا.
ساعت حدودهای هفته و سرویس کم کم داره از خواب بلند میشه. یه سری از بچه ها دارن تو سر و کله هم میزنن و توی اون شلوغی یهو متوجه میشیم که یک نفر ،یه پوستر ناطق نوری رو جلوی چشم هممون از تو کیفش در میاره و در معرض دید قرار میده.
بهش میگیم: این پوستر رو برای چی آوردی؟
میگه: پوستر برنده انتخابات رو آوردم...(یا یه چیزی تو این مایه ها)
یه سری نگاه رد وبدل میشه...سکوت سرویس رو فرا میگیره
رسیدیم به مدرسه. توی راه من و رعنا داشتیم بلند بلند تو سرویس میگفتیم. این طرف خیال کرده کیه. با اون ریخت زشتش و ...خلاصه هر چی دق و دلی داریم رو پوستر ناطق میریزیم و حرص میخوریم. حرص دبیرستانی...
و بعد...
اون طرف میره سراغ تابلو اعلانات آزاد مدرسه و جلوی چشم یه عالمه شاگرد دیگه پوستر خاتمی روکه همون هفته در طی یک انتخابات مدرسه ای حدود 97.5 درصد آرا رو از آن خودش کرده و به شکل سمبلیک بچه ها گذاشتنش اونجا از توی تابلو اعلانات میکشه بیرون و جاش پوستر ناطق رو میزنه ...عین خیالشم نیست که صدها چشم به این کارش خیره شدن...
از این به بعدشو خیلی دقیق یادم نیست.چون مدرسه در عرض جند ثانیه ترکید. یهو با داد و فریاد یه عده . پوستر ناطق از تو تابلو اعلانات در اومد و تقریبا بیشتر بچه ها توی راهرو بودن. پوستر ناطق توی دستها ریز ریز میشد و صدای بچه ها بود که شعار میدادن" چرک نویس چرک نویس" و بعد شیر تو شیر شد. ناظم ها حیرت زده از دفتر در اومده بودند. از پشت بلندگو اعلام شد که برید سر صف.
وقتی رسیدیم به حیاط ، خانم حائری زاده وایساده بود پشت بلند گو بالای سکوی توی حیاط دونه دونه مون رو نگاه میکرد. دیگه سر و صداها خوابیده بود. انگار اومده بودیم روز جزا.
حائری زاده پشت بلند گو برامون گفت که شلوغ کردن و سر وصدا در آوردن شایسته ما نیست. گفت تحمل کاریه که باید یادش بگیریم. آخرش هم بهمون گفت شماهایی که نمونه شدید بدونید. این برای این نیست که باهاش به دیگرون پز بدید. این رو بدونید که هر کی بیشتر میدونه و آگاه میشه مسئول تره...و من اون روز توی حیاط به حائری زاده نگاه میکردم و حرفاش تو مغزم مینشست. در حالی که داشتم به بر و بکسی که تو همون حین و بین متن تبلیغاتی و پوستر خاتمی پخش میکردن کمک میکردم.
آره مدرسه یه جایی بود که هر روزش من بیشتر دوست داشتن رو یاد گرفتم. از تنوع آدماش لذت بردم. از اینکه با یه همکلاسی که از یه سر دیگه تهران میومد و ما عمری ممکن نبود تو اون شهر با هم تو یه جا قرار بگیریم. سر یه نیمکت میشستم و عشق میکردم که همکلاسیام عین تهران متنوع اند. عین ایران ...عین دنیا
این متن رو برای اون کسایی که تجربه مدرسه براشون درس زندگیه نوشتم. مدرسه و عشقی که هر روز توش یاد میگیریم. حالا هر جای این دنیا میخواد باشه. شاید یه روزی کافه ها هم مدرسه شدن. اداره ها، ایستگاهها ، فرودگاهها ، پارک ها و...
مدرسه یه جایی که توش یاد میگیریم کنار هم بشینیم و با هم در صلح کار کنیم.
مدرسه یه جایی که توش معلم و شاگرد میتونن با هم رفیق باشن.
مدرسه یه جایی که توش همه مون بخشیده میشیم.
مدرسه یه جایی که توش تفاوتهای ما میشن نقطه قوتهای خودمون و اشتراکاتمون میشن نقطه قوت جمع
و ما اومدیم که این روحیه رو جا بندازیم
من و تو همکلاسی
ما بیشماریم
گفت تحمل کاریه که باید یادش بگیریم.
ReplyDelete