دوباره صدای الله کبر می آید...
به دفتر میرحسین موسوی ریخته اند...زری میگوید:" مگر هنوز هم چیزی هست که اینها ندونند"...خنده مان میگیرد...
یادم می آید صحبتهایمان را در دلفت ...
ما گفتیم ازامیدی که روزی از همین روزهای معمولی هر روز زندگیمان ناگهان چشمش را در چشممان گشود...و ما بودیم که دیگر نتوانستیم او را از یاد ببریم...همان کودک شادان که در میانمان در دریایی سبز از آدمها رقص کنان و شاد و سر به وا و خوش و بی غم پرسه میزد...و ما دریایی از چشم بودیم که با حیرت او را می دیدیم و لبخندمان ابدی میشد...
او دیگر آمده است...و چه خوش آمدنی بود...و هست
به یاد می آورم:
درست مثل این میمونه که بروی داخل یک میوه فروشی و نه از روی عادت و نه از زور گیجی بلکه با آگاهی از میزان علاقه ات به خوردن میوه... تشخیص بدهی که امروز چه میوه ای هوس کرده ای...همانطور که می دانی از دیدن میوه ها هم خوشحالی...سلام خیارهای نازک و سبز...سلام پرتقالهای خوش بو و ملس...سلام آلو جان...سلام گیلاس خانم...سلام قندک جان...سیبک جان...
امروز تو شاه میوه ها باش...شکی که نیست تفاوتشان است...و هوس تو امروز از روی دلتنگی هایت می آید...و فکر میکنی که زندگی چقدر ارزشمند است وقتی به تفاوتها احترام میگذاری یا بهتر بگویم جای هر چیز را در مکان خودش غنیمت می شمری و در اشتراکات لبخندت را از یاد نمیبری...
به یاد می آورم:
فرق کسی مثل هیتلر با احمدی نژاد اینه...که...میدونی من فکر میکنم احمدی نژاد با همه عذاب و رنجی که با خودش حمل میکنه که در واقع این میتونه با هیتلر یه جورایی شبیه باشه... دو تا موجودی که با عقده های نازلی در جنگ و جدال هستند...و کسی که این رو درک میکنه ، در واقع بیشتر از خود اون آدم برای اون آدم دلش به رحم می آید...من میفهمم صبر یعنی چی...حالا میتونم با خیال راحت به راه خودم ادامه بدم....و اما احمدی نژاد با غریزه قوی که داره کمتر میتونه به دیوونه ای شبیه هیتلر تبدیل بشه...دیدی بعد مناظره با موسوی یه تیکی گرفته؟...دماغش میره که برسه به گوشش...یعنی یه جوری از درون خودش تهدید میشه...درست مثل یه کسی که داره یه بلایی سر خودش میاره...برای همین جلوی چشم ما یه اتفاقهایی براش میفته...من حتی فکر میکنم بعد از اینکه موسوی توی چشمش نگاه کرد و گفت دروغ میگه...یه جورایی وضعیتش عوض شد...اره یعنی تکون خورد...انگار مریض شد...واقعا فهمید که مریضه...برای همین داره با تمام قوا دروغ میگه...میدونی یه استادی یه روزی سر کلاس گفت: اون کسانی مانع در پیشرفت میشوند که نمی پذیرند که اشتباه کردند...
حالا در واقع غریزه ای که جلویش رو میگیره اینه که با اینکه در تخیل واقع گرایانه بسیار ضعیفه! تخیل واقعگرایانه یعنی مثلا وقتی یه آدم معمولی می خواهد یه مورچه رو بکشه ، درست تو همون لحظه تصمیم ممکنه یه فکری از این دست که ..این مورچه برای خودش یه زندگی داره ،شاید با میخواهد بره خونه اش پیش بچه هایش،شاید بچه هایش رو خیلی دوست داشته باشه،شاید امشب ... داره تخیل واقعگرایانه میکنه و این افکارمیتونه جلوی کشتن مورچه رو از اون بگیره ولی این تکنیک مغز توی همه آدمها همیشه یه اندازه نیست از صفر تا صده...حالا به نظر من احمدی نژاد تو این ضعیفه ولی غریزه هایش این طوری نیستند برای همین توی خودش دچار یه نقیضی شده که با این شکل دیوانه وار دست به خود ویرانگری یه آدم زده یعنی خودش...و فرقش با هیتلر اینه که هیتلر درست توی همون لحظه ای که نیاز به غریزه اش داره، اون رو توی وجود خودش مرده پیدا میکنه ودست به خودکشی میزنه ...غریزه ای که سالها بود که فراموش شده بود...اما احمدی نژاد یه کسیه که در تلاش برای ویرانی خودش از همونجایی که دوزاریش افتاده به شک افتاده......و جدال غریزه اش با نداشتن این تخیل واقع گرایانه است که ازش یه دیکتاتور در بند خودش ساخته...یک دیکتاتوری آدم به خودش...و این من رو امیدوار نگه میداره تا یه روزی که غریزه اش این جنگ رو ببره و انسانی نو زاده بشه...
بوصل دوست گرت دست میدهد یکدم /برو که هر چه مراد است در جهان داری
No comments:
Post a Comment