23/04/2010

این روزها

روزها میگذرند. تند و کند می شوند. زمان گاه کش می آید و گاه هم انگار حل میشود در مسیری که در آن در حرکت است. من گاه کناری می ایستم و نظاره گر چگونگی ورق خوردنش میشوم.. نمی دانم این حال و هوا و این نسبت احساس و لمس گذر زمان در ایران هم به همین منوال است که من فرسنگها دورتر آنرا در اروپا احساس میکنم. میدانم که نسبیتی در این بین وجود دارد چرا که شرایط روزمره یکسانی اتفاق نمی افتد.

از انتخابات سال پیش، از روز رای گیری تا امروز، شکل دیگری از زندگی برایم بوجود آمده است. دسترسی به میزان اطلاعات تغییر پبدا کرده. شاید مانند دورانی از اصلاحات شده که هر روز چهار یا پنج روزنامه جلوی چشممان بود. روزنامه ها را از اول تا آخر می خواندیم. تشنه این بودیم که بدانیم چگونه اوضاع ورق میخورد. چگونه ارزشها نقد میشود و بازی ادامه می یابد. یادم می آید آن روز بهت آور را که روزنامه ها در یک اقدام غیر منتظره بسته شدند. آن روز را با رفقای کتابخانه ایم روی چمن های پارک صبا به سر بردیم. حرفی نمی زدیم. بیکلامی نشستیم تا عصر شد و برگشتیم خانه مان! درس هم نخواندیم. فقط کنار هم ماندیم. به چشمهای هم خیره نگاه کردیم و در آن سکوت عمیق افکاری در ذهنمان شکل میگرفت. خشونت بی منطق و لجام گسیخته ای به ما دندان نشان داده بود و انگار کم کم میفهمیدیم این دشمنی بویی از واقعیت گرفته است. آن سال سال 79 بود

این تابستان دوباره سکوت شد. ما به عمق اقیانوسی از آدمها به خیابان آمدیم. گفتیم که سکوتمان سرشار از ناگفته هاست.

در این روزها احتیاج داشتم که راهی بیابم برای اینکه چگونه مبارزه را ادامه دهم و چگونه زندگیم را به روال روزمره اش دنبال کنم. تعادلی که اگر برایش کاری نکنم به زودی خستگی و دلزدگی وجودم را فرا میگیرد. پس به طبیعت آن چیزی که میخواستم به دنبال جوابها و راه حلهایی بودم که بتوانم باز هم قوای خود را نگاه دارم. چند روز پیش خاطره ای به یادم آمد از دورانی که جنگ بود و تهران موشک باران میشد. یادم آمد آن روزی که ما از تهران رفتیم و بعد یادم آمد که مادرم با اصرار به مادربزرگم میگفت که همراه ما بیاید. مادربزرگم تنها بود با خانه خودش، حوض پر از ماهی اش و درختان و باغچه ای که با آنها زندگی میکرد.. میگفت:" اینجا خانه من است و من در آن میمانم. اگر هم با موشک زد بگذار بزند من اینجا در کنار خانه ام ماهی های توی حوض و باغچه راحتم...کسی باید باشد که به آنها رسیدگی کند. آب حوض را تازه کند به باغچه آب بدهد. حیاط بوی خوش بدهد. خانه تمیز باشد. " اصرارها فایده ای نکرد. ما از تهران رفتیم. جنگ یک سال بعد تمام شد. و یک روز هم مادربزرگم با ما آمد در صف رای گیری و در انتخابات سال 76 به خاتمی رای داد. روزی که نتیجه رای ها را اعلام کردند من واو با هم در خانه پایکوبی کردیم. مادربزرگ و نوه هر کدام جشن پیروزی خودمان را با هم تقسیم کردیم.

زندگی که بیاید خودش را در وجود آدم بریزد و آدم هم اگر آنقدر احمق نباشد و بگذارد زندگی زیر و رویش کند همه چیز قابل قبول می شود. دیگر راهی میشود که میرویم آنرا!

امروز فضایی میخواهم برای اینکه زحمات سالیانی که برای عمر خود گذاشته ام با موجی از اتفاقات به هم نریزد. بمانم بر سر همان مبارزه ای که میدانم که حقوق درخواستیش از آن من است . آزاد باشم در انتخاب خود بدون آنکه بخواهم به نوعی به این باور که آزادی از انسانها سلب میشود تاکیید کنم. چرا که بین این دو، یکی را که انتخاب میکنم برای خودم به مراتب اثرش فرق میکند. میگویم من انسانی آزادم و این چیزی نیست که کسی آنرا از من بگیرد یا به من پس دهد. جمله ای را میگویم که خیالم را راحت کند. میخواهم مقاوم و صبور مثل مادر بزرگم زیر موشک زندگی کنم و با آرامش خاطر بدانم که درختهای باغچه آب میخواهند و ماهی ها باید نفس تازه کنند تا زنده بمانند

2 comments:

  1. bravo...ghashangtarin blogi bud ke ta behal khunde boodam.barat arezooie piroozi va residan be hameie arezoohaie ghashanget ro daram

    ReplyDelete
  2. ماهی ها آب تازه می خواهندُ درختها آب می خواهند تا زنده بمانند... چقدر ساده و زیبا

    ReplyDelete